معرفی / لئو تولستوی
تولستوی بدون تردید یکی از برجسته ترین نویسندگان در تاریخ روسیه و همچنین در ادبیات جهان است. او اغلب به عنوان نویسنده ی داستان کوتاه و رمان شناخته می شد اما در سال های پایانی عمر خود به نوشتن نمایشنامه و مقاله نیز روی آورد. او نخستین بار به واسطه ی خلق رمان های سه گانه ی «کودکی»، «نوجوانی» و «جوانی» که رگه های خودزندگی نامه ای داشتند و همچنین کتاب «سِواستوپول» که بر اساس تجارب خودش در «جنگ کِریمه» شکل گرفته بود، به شهرت رسید. «تولستوی» چند سال بعد به شدت تحت تأثیر آموزه های اخلاقی مسیح قرار گرفت و بحران های اخلاقی عمیقی را تجربه کرد که باعث شد او چندین متن مذهبی را به انتشار برساند. از برجسته ترین آثار «لئو تولستوی» می توان از کتاب های «آنا کارنینا»، «جنگ و صلح» و «مرگ ایوان ایلیچ» نام برد.
__________________________________________________________
معرفی / فئودور داستایوفسکی
داستایوفسکی نویسنده ی رمان و داستان کوتاه، روزنامه نگار و فیلسوف قرن نوزدهمی بود. آثار او به کاوش در روانشناسی انسان می پردازد و تمام جنبه های تجربه و فکر خودآگاه و ناخودآگاه را در برمی گیرد. داستایوفسکی اگرچه به عنوان یک مهندس نظامی فارغ التحصیل شد، اما از این کار انصراف داد و به گروهی سوسیالیست پیوست. او پس از مدتی توسط نیروهای حکومت بازداشت و به سیبری فرستاده شد. «داستایوفسکی» به واسطه ی این اتفاقات مهم و سرنوشت ساز، به نویسندگی روی آورد و بارها از تجارب خود در زندان، در آثاری همچون «خاطرات خانه اموات» و «تحقیر و توهین شده ها»، سخن به میان آورد. «داستایوفسکی» در نهایت به یکی از پرمخاطب ترین و تحسین شده ترین نویسندگان در «ادبیات روسیه» تبدیل شد. آثار او تاکنون به بیش از 170 زبان ترجمه شده است.
__________________________________________________________
معرفی / ولادیمیر ناباکوف
ناباکوف، حشره شناس و رمان نویسی روسی/آمریکایی بود. نُه رمان نخست او که به زبان روسی نوشته شدند، این نویسنده را به شهرت ادبی رساندند. «ناباکوف» پس از این آثار، شروع به نوشتن رمان های انگلیسیزبان کرد که اکنون در سراسر جهان از محبوبیت بالایی برخوردار هستند. رمان جنجال برانگیز و تحسین شده ی او، کتاب «لولیتا»، جایگاه یک اثر کلاسیک را در ادبیات جهان به دست آورد. «ناباکوف» همچنین هفت بار نامزد نهایی دریافت «جایزه ی ملی کتاب آمریکا» شد.
__________________________________________________________
معرفی / ایوان تورگنیف

تورگنیف، نویسنده ی رمان و داستان کوتاه بود که در ابتدا برای انتشار رمان «پدران و پسران»، کتابی که امروز یک اثر کلاسیک در نظر گرفته می شود، با مشکلات و موانع زیادی از طرف ناشرین مواجه شد. یکی دیگر از آثار برجسته ی این نویسنده، مجموعه ای از داستان های کوتاه به نام «شکارچی در سایهروشن» است که به شکلی تأثیرگذار، بی رحمی ها و ستم های جامعه ی «ارباب و رعیتی» را آشکار می کند
__________________________________________________________
معرفی / الکساندر سولژنیتسن

او، نویسنده و تاریخ دان روس بود که در سال 1970، جایزه ی «نوبل ادبیات» را از آن خود کرد. «سولژنیتسن» آثار خود را به کار می گرفت تا مردم کشورش را نسبت به رویدادهای اردوگاه های کار اجباری در نواحی دور افتاده ی اتحاد جماهیر شوروی بیشتر آگاه کند. از برجسته ترین آثار «سولژنیتسن» می توان از کتاب های «مجمع الجزایر گولاگ» و «یک روز از زندگی ایوان دنیسویچ» نام برد.

__________________________________________________________
معرفی / جان اشتاین بِک

اشتاین بک نویسنده ای موفق بود که شانزده رمان و پنج مجموعه داستان کوتاه را از خود بر جای گذاشت. او بیش از هر چیز به خاطر خلق رمان های «شرق بهشت»، «موش ها و آدم ها» و رمان برنده ی «جایزه پولیتزر» یعنی کتاب «خوشه های خشم» شناخته می شود. رمان «خوشه های خشم» که شاهکار «اشتاین بک» به شمار می آید، یکی از برجسته ترین آثار در «ادبیات آمریکا» است.
__________________________________________________________
معرفی / هنری جیمز
«جیمز» به عنوان یکی از مهم ترین چهره ها در «رئالیسم ادبیِ» قرن نوزدهم در نظر گرفته می شود. استفاده ی مبتکرانه ی او از «نقطه نظر» یا «دیدگاه روایی»، «مونولوگ درونی» و «راوی غیرقابل اعتماد»، این فرصت را در اختیار «جیمز» قرار داد تا در مفاهیم خودآگاهی و ادراک کاوش کند و عمقی جدید را به روایت داستان ببخشد. این مشارکت های «جیمز»، بر تعداد زیادی از رمان نویسان پس از او تأثیر گذاشت. علاوه بر این ها، «هنری جیمز» سه بار نامزد دریافت جایزه ی «نوبل ادبیات» شد.
_________________________________________________________
معرفی / تونی موریسون

رمان های «موریسون» به خاطر دیالوگ های باورپذیر و به یاد ماندنی، شخصیت های چندوجهی و پرجزئیات، و پرداختن به مهم ترین مضامین در زندگی انسان ها، مورد تحسین مخاطبین و منتقدین قرار گرفته است. شناخته شده ترین رمان این نویسنده، کتاب «دلبند» است که جوایز معتبری همچون «جایزه پولیتزر» و «جایزه کتاب آمریکا» را در سال 1988 برای او به ارمغان آورد. علاوه بر این ها، «تونی موریسون» در سال 1993 مفتخر به دریافت جایزه ی «نوبل ادبیات» در سال 1993 شد.
___________________________________________________________
معرفی / ارنست همینگوی

همینگوی، روزنامه نگار و نویسنده ی رمان و داستان کوتاه بود که در زمان حیات خود، هفت رمان، شش مجموعه داستان کوتاه و دو اثر غیرداستانی به انتشار رساند و به واسطه ی آن ها، جایزه ی «نوبل ادبیات» را در سال 1954 از آن خود کرد. سایر آثار او از جمله سه رمان، چهار مجموعه داستان کوتاه و سه اثر غیرداستانی دیگر پس از مرگ این نویسنده ی برجسته و تأثیرگذار انتشار یافت.
___________________________________________________________
معرفی / آرتور میلر

میلر نمایشنامه نویسی برجسته بود که با نام «مرد بزرگ تئاتر آمریکا» نیز شناخته می شد. نمایشنامه های پرتعداد او جزء محبوب ترین ها در هنر نمایش آمریکا به حساب می آیند و برخی نیز در زمره ی برترین آثار آمریکایی قرار می گیرند—از جمله آثار کلاسیکی همچون کتاب های «ساحره سوزان»، «همه پسران من» و البته شاهکار او کتاب «مرگ فروشنده». «میلر» همچنین به نوشتن فیلمنامه نیز می پرداخت که شناخته شده ترین آن ها، فیلمنامه «ناجورها» است
___________________________________________________________
معرفی / تنسی ویلیامز

«ویلیامز» از محبوب ترین نمایشنامه نویسان آمریکا بود که امروزه به عنوان یکی از تأثیرگذارترین نویسندگان قرن بیستم نیز شناخته می شود. او بیش از 30 نمایشنامه نوشت که برخی از آن ها، در زمره ی آثار کلاسیک هنر نمایش در غرب قرار دارند. «ویلیامز» به خلق رمان و داستان کوتاه نیز می پرداخت اما نمایشنامه های او، عامل اصلی شهرتش به حساب می آیند. این نویسنده در آثار خود با بی پردگی و صداقت تمام، جنبه های مختلف جامعه ی آمریکایی را در قالب نمایشنامه هایی جذاب و تأثیرگذار به تصویر می کشد
___________________________________________________________
معرفی / فلانری اوکانر

اوکانر در طول دوران حرفه ای خود، 2 رمان و 32 داستان کوتاه نوشت و همچنین، چندین نقد ادبی و مقاله نیز خلق کرد. جایگاه ادبی این نویسنده بیش از هر چیز، مدیون داستان های کوتاه او است. «اوکانر» نویسنده ای از جنوب آمریکا بود و در داستان هایش بر چشم اندازها، مناطق و همچنین کاراکترهای جنوبی تمرکز داشت. این نویسنده عقاید کاتولیکِ سفت و سختی داشت و در آثارش به کاوش در مفاهیمی همچون اصول اخلاق و فناپذیری می پرداخت.

گنجشک لالا
سنجاب لالاگل زود خوابید
مثل همیشه
قورباغه ساکت
خوابیده بیشه
لالالالائی
لالالالائی
لالالالائی
لالالالائی
جنگل لالالا
برکه لالالا
شب بر همه خوش
تا صبح فردا
لالالالائی
لالالالائی
لالالالائی
لالالالائی
لالا لالا گل زیره بابات رفته نبات گیره
لالا لالا لالا لالایی
لالا لالا گلم باشی تو آروم دلم باشی
نشینی تو در کنار من نمیری دلبرم باشی
لالالایی لالالایی لالا
الا لالا گل سمبل جهان شد پر بلبل
بیا و رو روی صحرا برای هم بچینیم گل
لالا لایی لالا لایی لا لا لا
لالا لالا گل لاله درخت سیب یکساله
لالا لالا گل سوسن سرت بر دور لب کوسن
لبت کوسن که بو داره که با گل بلبل تو بو داره
لالا لایی لالا لایی لا لا لا
لای لالایی گل لالا
♬♫♪ مهتاب اومده بالا ♬♫♪
♬♫♪ موقعه خوابه حالا ♬♫♪
لای لالایی گل نی نی
خواب های خوب ببینی
♬♫♪ روی ابرا بشینی ♬♫♪
♬♫♪ لالای لای للای لای ♬♫♪
♬♫♪ لالای لای للای لای ♬♫♪
♬♫♪ لالای لای للای لای ♬♫♪
♬♫♪ لالای لای للای لای ♬♫♪
مامان خوبت پیشت میمونه
♬♫♪ قصه میخونه ♬♫♪
♬♫♪ دونه به دونه ♬♫♪
♬♫♪ دونه به دونه ♬♫♪
لای لالایی گل لالا
مهتاب اومده بالا
موقعه خوابه حالا
لای لالایی گل نی نی
خواب های خوب ببینی
روی ابرا بشینی
───┤ ♩♬♫♪♭ ├───
♬♫♪ من آسمونم ♬♫♪
لباس شب میپوشم، تا تو آرامتر بخوابی
♬♫♪ من بادم ♬♫♪
میون شاخه ها میوزم، تا تو شادتر بخوابی
♬♫♪ من بارونم ♬♫♪
از ابرا میبارم، تا تو زیباتر بخوابی
♬♫♪ من خوابم ♬♫♪
روی چشمات مینشینم، تا تو بیشتر بخوابی
‐-------------------
♬♫♪ لای لالایی گل لالا ♬♫♪
♬♫♪ مهتاب اومده بالا ♬♫♪
♬♫♪ موقعه خوابه حالا ♬♫♪
♬♫♪ لای لالایی گل نی نی ♬♫♪
♬♫♪ خواب های خوب ببینی ♬♫♪
♬♫♪ روی ابرا بشینی ♬♫♪
♬♫♪ لالای لای للای لای ♬♫♪
♬♫♪ مامان خوبت ♬♫♪
♬♫♪ پیشت میمونه ♬♫♪
♬♫♪ قصه میخونه ♬♫♪
♬♫♪ دونه به دونه ♬♫♪
♬♫♪ دونه به دونه ♬♫♪
♬♫♪ لای لالایی گل لالا ♬♫♪
♬♫♪ مهتاب اومده بالا ♬♫♪
♬♫♪ موقعه خوابه حالا ♬♫♪
♬♫♪ لای لالایی گل نی نی ♬♫♪
♬♫♪ خواب های خوب ببینی ♬♫♪
♬♫♪ روی ابرا بشینی ♬♫♪
♬♫♪ پیش پیش لالا لالا لالا پیش پیش پیش ♬♫♪
♬♫♪ چشماتو ببند، چشماتو ببند ♬♫♪
♬♫♪ فکر کن که روی ابرا نشستی ♬♫♪
♬♫♪ بخواب دیگه موقع خوابه، به به ♬♫♪
♬♫♪ لالالا لی لای لا ♬♫♪
♬♫♪ لالالا لی لای لا ♬♫♪
♬♫♪ لالالا لی لای لا ♬♫♪
♬♫♪ مامان خوبت ♬♫♪
♬♫♪ پیشت میمونه ♬♫♪
♬♫♪ قصه میخونه ♬♫♪
♬♫♪ دونه به دونه ♬♫♪
♬♫♪ دونه به دونه ♬♫♪
♬♫♪ لای لای لالالالالای لالالالالای♬♫♪
♬♫♪ لای لای لالالالالای لالالالالای ♬♫♪
♬♫♪لای لای لالالالالای لالالالالای ♬♫♪
♬♫♪ لای لای لالالالالای لالالالالای ♬♫♪
♬♫♪ لا لالایی گل لالا ♬♫♪
♬♫♪ مهتاب اومده بالا ♬♫♪
♬♫♪ موقعه خوابه حالا ♬♫♪
♬♫♪ لای لالایی گل نی نی ♬♫♪
♬♫♪ خواب های خوب ببینی ♬♫♪
♬♫♪ روی ابرا بشینی ♬♫♪
__________///___________/
شب تو آسمون ماه هم خوابیده
لحافی از ابر رویش کشیده
از توی جنگل از اون پایینا
صدایی میآد صدایی تنها
ماه مهربون دستش میگیره
یه چتر ابری تا پایین میره
لالا لالایی، تق و تق و تاق
دارکوبه بخواب بی نور چراغ
لالا لالایی، جیک و جیک و جیک
باید بخوابی گنجشک کوچیک
لالا لالایی گردوی غلتون
وقت خوابته سنجاب شیطون
لالا لالایی لالایی لالا
بچه ها شده وقته خواب حالا
رو بالش نرم لحاف رنگی
همه ببینید خوابهای شیرین
لالا لالایی لالالایی
لالالایی لالالایی
قور و قور و قور صدا آشناست
از توی برکه قورباغه آنجاست
برگ نیلوفر جای خوابشه
بالش نداره هی بیدار میشه
ماه مهربون دلش می سوزه
از یک تیکه ایر بالش میسوزه
بچه قورباغه آروم می خوابه
باز تو آسمون مهتاب می تابه
لالا لالایی لالایی لالا
بچه ها شده وقته خواب حالا
_____________________________
ماه و پرتقال، لرزان و غلتان
گرد و نارنجی، سفید و رخشان
لالا لالایی، فرزندم بخواب
سرسبز و آرام، چون مازندران
داره میخنده، ساقه شالی
مثل گل سرخ، رو دار قالی
خدایا قسم، به ماه روشن
تور ماهیگیر، نمونه خالی
لای لای لالایی، توی شالیزار
مهتاب در اومد، چون گل بهار
بابایی بازم، رفته به دریا
موجا سر هم، دریا بیقرار
تو جنگل و دشت، تو کوه و دریا
صدای بارون، پیچیده هر جا
قایق سفید، رو موج بلند
افتاده به تور، ماهی طلا
مه میریزه نرم، رو رود غُران
شالیزار شده، ستاره باران
لالایی بکن، شب تموم میشه
خورشید در میاد، با روی خندان
__________________________
دختر خوبم ناز و عزیزم
پسر ریز و ترو تمیزم
آفتاب سر اومد، مهتاب می تابه
بچه کوچیک، آروم می خوابه
لالا لالایی لالا لالایی
لالا لالایی لالا لالایی
با تو بخونه، پسته خندون
صورت ماهت، گل تو گلدون
چقدر شیرینی، قند تو قندون
برات می خونم، از دل و از جون
لالا لالایی لالا لالایی
لالا لالایی لالا لالایی
چیک و چیک و چیک، صدای بارون
داره می باره از تو آسمون
شبنم می زنه رو گل و ریحون
خدای خوبم، منمونم ممنون
تیک و تیک و تیک ساعت بی تابه
خاله قورباغه توی مردابه
واسه بچه هاش قصه می خونه
خوابشون میاد اینو می دونه
لالا لالایی لالا لالایی
لالا لالایی لالا لالایی
________________________
لالا لالا گل کاشی، یه خونه توی نقاشی
لالا لالا گل پسته، پدر بار سفر بسته
لالا لالا گل سوسن، نخای رنگی و سوزن
لالا لالا گل مهتاب، بدوزم نقش تو در خواب
لالا لالا گل نازم، سپند آویز می سازم
لالا لالا گل نرگس، که بد بر تو نیاد هرگز
لالا لالا گل زیره، نشه روزت شب تیره
لالا لالا گل ریزم، به گوشت طوق میاویزم
لالا لالا گل ارزن، الهی پیر شی فرزند
لالا لالا گل زردم، پناه پیری و دردم
لالا لالا گل لادن، نگهدارت خدای من
لالا لالا گل چینی، بخوابی خواب خوش بینی
_____/______/______/////
لالایی چرخ نخ تابی
به آغوشش تو می خوابی
لالا لایی گل غوزه
سفید و سبز و عنابی
لالا سیب و انار من
لالایی زعفران من
بخند ای دونه مروارید
که لبخندت جهان من
برو لولوی صحرایی
بازم شب شد تو اینجایی
نیایی پیش فرزندم
که سهم توست، تو تنهایی
لالا لالا، لالاش میاد
چشام بر در، باباش میاد
بازم با یک بغل پنبه
صدای کفش پاش میاد
لالالالا به مشهد شی
به پای تخت حضرت شی
اگر بازم عنایت شه
به ماهِ این زیارت شی
لالالالا گلم لالا
که وقت خوابته حالا
ببین تو آسمون شب
گل مهتاب اومد بالا
لالایی چرخ نخ تابی
به آغوشش تو می خوابی
لالا لایی گل غوزه
سفید و سبز و عنابی
لالا سیب و انار من
لالایی زعفران من
بخند ای دونه مروارید
که لبخندت جهان من
برو لولوی صحرایی
بازم شب شد تو اینجایی
نیایی پیش فرزندم
که سهم توست، تو تنهایی
لالا لالا، لالاش میاد
چشام بر در، باباش میاد
بازم با یک بغل پنبه
صدای کفش پاش میاد
_____________________________
♬♫♪ لالایی لالایی لالایی لالایی ♬♫♪
♬♫♪ لالایی لالایی لالایی لالایی ♬♫♪
♬♫♪ لالا جنگل لالا برکه لالا نیلوفر آبی ♬♫♪
♬♫♪ لالا ماه سپید شب ، شب زیبای مهتابی ♬♫♪
♬♫♪ لالا خرس سفید من ♬♫♪
♬♫♪ ببند چشماتو که دیره ♬♫♪
♬♫♪ لا لا قورباغه سبزم ♬♫♪
♬♫♪ که خونت توی آبگیره ♬♫♪
♬♫♪ لالا خرگوش تو لونه ♬♫♪
♬♫♪ لالایی لالایی ♬♫♪
♬♫♪ لالا ماهی تو رودخونه ♬♫♪
♬♫♪ لالایی لالایی ♬♫♪
♬♫♪ آقا شیره چشاشو بست ♬♫♪
♬♫♪ لالا جنگل چه آرومه ♬♫♪
♬♫♪ ببین سنجاب خوابیده ♬♫♪
♬♫♪ پیشی چشماش پر از خوابه ♬♫♪
♬♫♪ نگاه چشمای پروانه ♬♫♪
♬♫♪ برای خواب بیتابه ♬♫♪
♬♫♪ هاپو تو لونشون خوابه ♬♫♪
♬♫♪ شبو دیده لالا کرده ♬♫♪
♬♫♪ جوجوی زرد ناز نازی ♬♫♪
♬♫♪ تو خواب اخماشو وا کرده ♬♫♪
_______________________
بخواب ای گل، گل زیبا
لالا لالا، لالا لالا
گل سوسن، گل کوکب
گل مریم، گل مینا
به روی مثل ماه تو
ستاره می زنه سو سو
بخواب ای ماه تابانم
لالا لالا گل شب بو
بگو آهسته زیر لب
خدای مهربان من
به امید تو می خوابم
لالا لالا گل لادن
بگو آهسته زیر لب
خدای مهربان من
به امید تو می خوابم
لالا لالا گل لادن
بخواب ای گل، گل زیبا
لالا لالا، لالا لالا
گل سوسن، گل کوکب
گل مریم، گل مینا
به روی مثل ماه تو
ستاره می زنه سو سو
بخواب ای ماه تابانم
لالا لالا گل شب بو
بگو آهسته زیر لب
خدای مهربان من
به امید تو می خوابم
لالا لالا گل لادن
________________
لالالا، جوجه ماشینی، دلش شب ها چه بی تابه
دلش، مامانشوُ می خواد، شبا تا صبح، نمی خوابه
بیا ای جوجه ماشینی، خودم مامانِ تو میشم
دلت هر وقت که می گیره، بدو کن، زود بیا پیشم
برات لالایی می خونم، که تا خوابت کنم شبها
میگم بابام یه مرغ خوب، برات پیدا کنه فردا
____/////////__________
شب اومده دوباره
یه شب پر ستاره
آی کوچولو وقتشه که بری بخوابی
لالایی می خونم برات تا تو بخوابی
لالا لالا لالایی
عشق مامان بابایی
اندازه ستاره ها دوست داریم ما
آروم آروم باید لالا کنی لالا لا
ماهیا توی دریا
گنجشکا رو درختا
همه یواش یواش دیگه دارن می خوابن
مثل تو چشم رو هم می زارن و می خوابن
ماه ستاره هایی
لالا لالا لالایی
قربون اون نگاهه مهربون خستت
مامان فدای اون چشای نیمه
قشنگتر از گلایی
لالا لالا لالایی
غنچه نازنین من داره میخوابه
شیرین شیرین شیرینه من داره میخوابه
تو هدیه خدایی
لالا لالا لالایی
بخواب گلم کوچولوی شیرین زبونم
خوابای خوب ببینی خوبه مهربونم
_____//////_______________
♬♫♪ عروسک خوشگل من بشین کنار دل من ♬♫♪
♬♫♪ شب شد لالا کن شب شد لالا کن ♬♫♪
♬♫♪ دختر ناز وخوب من نازنین محبوب من ♬♫♪
♬♫♪ شب شد لالا کن شب شد لالاکن ♬♫♪
♬♫♪ سر شبی عروسک من تو دل مامان و بابا ♬♫♪
♬♫♪ خودشو جا می کنه میره لالا میکنه ♬♫♪
♬♫♪ سر شبی عروسک من تو دل مامان و بابا ♬♫♪
♬♫♪ خودشو جا می کنه میره لالا میکنه ♬♫♪
♬♫♪ نه دیگه گریه میکنه نه دیگه دعوا میکنه ♬♫♪
♬♫♪ نه مثل بچه های بد داد و غوغا میکنه ♬♫♪
♬♫♪ نه مثل بچه های بد داد و غوغا میکنه ♬♫♪
__________________________
لالا لالایی، فرزند زیبا
قهرمان من، انسان فردا
شب شد دوباره، ماه مهربون
داره میتابه، از تو آسمون
چشماتو ببند، همراه رویا
اسب چوبیت، اسب سُم طلا
یه شب از شبا، موقع بهار
رو یال یه اسب، تو می شی سوار
می ری آسمون، مثل پرنده
می چرخی هر جا، با شور و خنده
می پَری هر جا، با چوب صندل
از روی برکه، از روی جنگل
ابرک سیاه، روی نور ماه
ماه مهربون، ماه بی گناه
دسته دسته نور، گل و ستاره
ابر رو از رو ماه، کنار می ذاره
آسمون و دشت، پُر می شه از نور
صدای خورشید، میاد از اون دور
لالا لالایی، فرزند زیبا
قهرمان من، انسان فردا
____________^_____________^
لالا لالایی، قصه ای زیبا
برات می خونم، تا کُنی لالا
قصه ی چوپان، چوپان تنها
دنبال گله، تو دشت و صحرا
زیر نور ماه، با نِی طلا
می خونه چوپان، با فرشته ها
صدای نی، چوپان کوچک
با صدای باد، می پیچه هر جا
لالالا لالایی، توی کوهستان
یک درخت سیب، روییده خندان
کنار درخت، خونه ای سنگی
با در رنگی، خونۀ چوپان
عطر خوش سیب، پیچیده هر جا
توی دشت و کوه، اینجا و آنجا
مثل برگ و باد، یه اسب کبود
با شیهه میاد، از اون دور دورا
می تازه هرجا، اسب بی همتا
روی بال باد، در دل شبها
لالا کن لالا، لالا و لالا
بر پشت این اسب، می ری تا فردا
______^____^_^________^________
لالا لالایی، خوابش برده بود
خواب زیبایش، یک پرنده بود
رقصان پر کشید، توی آسمون
تا بگیرمش، زود رفته بود
مزهات عسل، شیرینترینم
در غصه رویت، هرگز نبینم
گنجینۀ من، آرزوی دل
شاید بخوابی، خوابت ببینم
صدایی میاد، از جادۀ دور
صدای شادی، جشنه و سرور
صداها میره، تا به آسمون
تا فرشتهها، تا ماه پُر نور
شکر میریزه، از رو خندههات
رنگ اناره، سُرخی لبات
جادۀ خالی، میشه پُر صدا
میاد از سفر، نازنین بابا
لالایی بخواب، نگیر بهونه
یه روزی میشه، تو این زمونه
میشی مرد ایل، میری زیارت
سوغات زیبا، میاری خونه
________^_________^________
چشمک ، چشمک ، کوچیک ستاره
به خودم می گم تو چی هستی
اون بالا بالا ، بالا بالا ها
مثل الماس تو آسمون ها
چشمک ، چشمک ، کوچیک ستاره
به خودم می گم تو چی هستی
چشمک ، چشمک ، کوچیک ستاره
به خودم می گم تو چی هستی
اون بالا بالا ، بالا بالا ها
مثل الماس تو آسمون ها
_______^_____^__________
«آدم گاهی دلش میخواهد به دیگران بفهماند که حالش بد است اما این کار را نمیکند. چون دیگران نمیتوانند همه چیز را درک کنند. درک هم بکنند، اغلب کاری نمیکنند و تحمل آخری از همه سخت تر است.»
معین دهاز
«دلم میخواهد ببوسمت. آنقدر ببوسمت که تشنگیم تمام شود.»
فروغ فرخزاد
«هر چه مسنتر میشوم بیشتر در مییابم که آدمتنها با کسانی میتواند زندگی کند، که به او رهایی میبخشند.»
نامه به رنهشار /آلبرکامو
«نمیدانی چقدر غصه دار هست
و قلبم چقدر گرفته، ممکن است تا آمدن شماها من خفه شده باشم.»
بخشی از نامه فروغ فرخزاد به فریدون فرخزاد
«بدبختی من این است که چیزی را دوست ندارم، و همین سادهترین چیزها را دشوار میکند.»
یاد داشت ها /آلبرکامو
«لحظهها را دریاب چشم فردا کور است»
فروغ فرخزاد
«شهری است در کناره آن شط و قلب من آنجا اسیر پنجه یک مرد پر غرور.»
فروغ فرخزاد
«عشق چیزی است که شخص را به انسان تبدیل میکند، همینطور به هیولا.»
بادام /وون پیونگ سون
«آه مردها! چقدر شما ظالم و بدجنس و درعینحال موجودی عالی و دوستداشتنی هستید.»
یاد داشت ها /چخوف
«مثل طفلی به گریه افتاد، بر درماندگی خود میگریست و بر تنهایی سیاه خود، و از سنگدلی آدمها و از بیرحمی خدا که رهایش کرده بود.»
مرگ ایوان ایلیچ /تولستوی
«زندگی تنها برای کسانی قابل تحمل است که ذاتاً سبکسرند، کسانی که چیزی را به یاد نمیآورند.»
عواقب به دنیا آمدن /امیل چوران
«به لطف توست که منبدون عاشق شدن از دنیا نخواهم رفت هرچند عشقم ناشاد و اندوهگین.»
یا این یا اون /کیرکگور
«من آنقدر رویا بافتهام و کم زیستهام که گاهی سهسالهام.»
نامهای به گوستاو فلوبر /ژرژ ساند
«من تورا نه تنها با تمام وجودم بلکه با تمام شعورم، خاطراتم و تاریخم دوست دارم.»
مرتضی کیوان
«دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق وگرنه از تو نیاید که دل شکن باشی.»
هوشنگ ابتهاج
«من اگر بدانم تو هستی شوق زندگی را از دست نمیدهم.»
برادران کارامازف /داستایفسکی
«او دریافت که بسیار دیر به دنیا آمده است
دنیای جدید؛ جای زن عاشق نیست.»
لیدی ال /رومن گاری
«از تنهایی راضی بودم، حس خوبی دارد که تنها بنشینی و بنوشی سیگار بکشی.
من همیشه همنشین خوبی برای خودم بودهام»
بوکوفسکی
«احساس میکنم انگار دیگر نمیتوانم قلباً از چیزی خوشحال باشم.»
نامه به خواهر /نیچه
« برای اینکه روانم را نیازارم و پریشانی خیال را از خود دور سازم ناگزیر کار میکنم.»
نامه های ونگوک
«نمیتوانم جلوی لبخند خودم را بگیرم ، گاهی خنده بیخ گلویم را میگیرد آخرش هیچکس نفهمید ناخوشی من چیست همه گول خوردند.»
زنده به گور /صادق هدایت
«هرقدر رنجیده باشیم بیایید آنچه را که رفته بپذیریم.»
درباب حکمت زندگی /شوپنهاور
«بعضی وقتها وضع طوری است که
انسان مجاز است که پل های پشت سر خود را خراب کند و دیگر به خانه از نیاید.»
ابله /داستایفسکی
«بعضی زنها اصلاً مرموز نیستند و ناتوانی مرد ها برای درک آنها مرموزشان میکنند.»
درک یک پایان /جولین بارنز
«خیال میکردم عاقل و بالغ شدهایم
درحالی که فقط ترسو شده بودیم.»
درک یک پایان /جولین بارنز
«اگر انسانی بیش از دیگران بداند تنها میشود»
منسوب به یونگ
«بر عکس تو من حالم با خواندن کتاب های روانشناسی و غیره خوب نمی شود»
نامهای به پرویز شاپور /فروغ فرخزاد
«جذابیتش در این است که نمیکوشد مورد پسند قرار گیرد.»
زن آینده /کریستین بوبن
«تمایل شدیدی دارم که شمارو برای همیشه دوست بدارم.»
جاودانگی /میلان کوندرا
«حالا خودمانیم عشقی که با بدبختی مراقبش باشی به چه درد میخورد؟»
برادران کارامازف /داستایفسکی
«خودش را مدام تکرار میکرد و انتظار پاسخ متفاوتی از جهان داشت چه بازی مضحکی با عمرش کرد.»
امیر عدالت خواه
«و من چنان شدید دوستت دارم که همین کفایت میکنند تا به من انرژی بی انتهایی بدهد.»
نامه به ماریا /آلبرکامو
«میخواهند ما افسرده باشیم و آدم افسرده از دنیا چیزی نمیخواهد. از همه دل کنده و بیآرزوست. طلبی ندارد، مطالبه ندارد و حتی شاید توقفِ زندگیاش را حس نکند. به قول کامو، تمام تلاش آنها ناامید کردن آدم از "بودن" است.»
معین دهاز
«باید عاشق بود عاشق بودن خوب است بی توجه به این نکته که آیا به وصال ختم میشود یا نمیشود.»
معین دهاز
«ما به نظر خودمان خیلی معمولی و خیلی خوب هستیم. این دیگران هستند که ناهماهنگ هستند.»
سیر عشق /آلن دوباتن
«عشق به کسی که پاسخ احساساتت را نمیدهد
ممکن است در کتاب ها هیجان انگیز باشد
ولی در واقعیت به شکل غیرقابل تحملی
خسته کننده است.»
جز از کل /استیو تولتر
اون لحظه صرفاً یک نقطه ست!
نباید اون نقطه رو دید،باید اون سِیر رو دید
اون سِیر کجاست؟
تمام زحمت ها و مرارت های شما از لحظه ی صفر زندگیست تا رسیدن به اون نقطه!
امیرعلی نبویان - بهمن
«شخصی نیست که نتوان او را نجات داد. فقط افرادی هستند که از نجات دادن دیگران دست بر میدارند.»
بادام /وون پیونگ سوون
«نمیدانم تو ملتفت شدهای یا نه که بعضی مردها از عمری که دارند پیرترند.»
محمود دولت آبادی
«از همه خستهام ولی دوست دارم بخندم و تنهایی نمیتوانم.»
اعتراف ها و نفرین ها /امیل چوران
«هردو میدانستند آنکه بیشتر سکوت می کرد زخمی تر بود.»
نازان بکروغلو
«خدا به ناچار خود را به خواب زده است
یا به بی خیالی که این همه درد را نبیند.»
مسعود احمدی
«همه افراد پست به طرز تاسف آوری معاشرتی هستند.»
در باب حکمت زندگی /شوپنهاور
«تنهایی من مثل تنهایی رستم است، بعد از کشتن سهراب.»
نامهها /شاهرخ مسکوب
«میبوسمت عشق من از همه چیز مهمتر خوشحال باش و زیبا.»
نامه به ماریا /آلبرکامو
«یادم افتاد چه جاهایی در دنیا هست و من در چه منجلابی دست و پا میزنم»
نامه به شهید نورایی /صادق هدایت
«فقط کسانی شادند که هرگز فکر نمیکنند.»
برقله های ناامیدی /امیل سیوران
«اگر انسانی خود را کوچک کند، هر بلایی سرش بیاید، حقش است.»
جوان خام /داستایفسکی
«در پناهِ تو من بدبختی و یاس را شکست خواهم داد.»
احمد شاملو
«از قلب بیمارم میخواهم تا آمدن تو بتپد.»
احمدرضا احمدی
«من اگر مرد به دنیا میآمدم، دلم میخواست یکی مثل تو باشم.»
نامهی ماریا به کامو
«عشق ورزیدن به معنی مراقبت کردن پذیرفتن ماهیت انسانی دیگر و احترام قائل شدن برای رشد اوست.»
نظریه های شخصیت /جس فیست
«تنها یک خوشی در زندگی هست
دوست داشتن و دوست داشته شدن.»
ژرژ ساند
«در انتقام و عشق زن وحشیتر از مرد است.»
فراسوی نیک و بد /نیچه
«رنج نباید تو را غمگین کند رنج قرار است تو را هوشیار تر کند.»
منسوب به یونگ
«من دلم میخواهد که ببارم از آن ابر بزرگ»
فروغ فرخزاد
«بر گریه میخندی و من در گریه میخندانمت.»
هوشنگ ابتهاج
«تو برای من همه زندگی همهی امید همهی دنیا شدهای.»
نامه به آیدا /احمد شاملو
گاه احساس میکنم به کم و کیفِ هزاران نفر، در تنهاییِ خودم زیستهام.
-نونِ نوشتن / محمود دولتآبادی
«تو چه هستی که جز در تو آرام نمیگیرم.»
نامه به ابراهیم گلستان /فروغ فرخزاد
«انسان دوستانش را سخت تر از دشمنانش میبخشد.»
وقتی نیچه گریست /یالوم
«اگر بسویت این چنین دویده ام به عشق عاشقم نه بر وصال تو»
فروغ فرخزاد
«با ورژنهای قدیمیِ خودت مهربان باش. آنها آنچه را که تو اکنون میدانی، نمیدانستند»
علیرضا زمانی
«کاش تولد من هم میماند برای بعد،
به کجای دنیا بَر میخورد؟»
عباس معروفی
«همه مان مسافر این کشتی سوراخ هستیم و دلمان هم خوش است که زنده ایم.»
عامه پسند /چارلز بوکوفسکی
«وقتی مردم فکر میکنند چند روز بیشتر به پایان عمرت نمانده با تو مهربان میشوند. فقط موقعی که در زندگی پیشرفت میکنی به تو چنگودندان نشان میدهند.»
جز از کل /استیو تولتز
«نمیتوانم جلوی لبخند خودم را بگیرم ، گاهی خنده بیخ گلویم را میگیرد آخرش هیچکس نفهمید ناخوشی من چیست همه گول خوردند.»
زنده به گور /صادق هدایت
«گذشته توموری بدخیم و لاعلاج است که تا زمان حال خود را میگسترد.»
جز از کل /استیو تولتز
«بیشتر مردم میتوانستند احساس کنند، اما اقدامی نکردند. گفتند که همدردی میکنند، اما به راحتی فراموش کردند.»
بادام /وون پیونگ سون
«خواندن کتاب خوب، به منزله همنشینی با مردم شریف است»
بادام /وون پیونگ سون
«با تو بودن خوب است
تو چراغی، من شب.»
منوچهر آتشی
«فرسوده مانده در صف دلگیر روزها
گویی برای مردن، نوبت گرفتهام.»
حسین منزوی
«این ما هستیم که پیر میشویم فرسوده میشویم و از بین میرویم.
ولی رویاها و تخیلاتمان اینطور نیست رویاهای ما حتی مدتها پس از مرگمان هم میتواند در درون انسانهای دیگر زنده بماند.»
راز فال ورق /یوستین گردر
«آدم گمشدهای است. عشق، پیدا کردن است یا پیدا شدن؟ فکر میکنم آنچه آراممان میکند، همین احساس پیدا شدن است. شنیده شدن، دیده شدن، تماشا شدن و تماشایی شدن. من در تماشای تو، دوباره به دنیا آمدم.»
معین دهاز
«دلم میخواست میخوابیدم، و توی دوران دیگری بیدار میشدم.»
اریش ماریا رمارک
«گفت آدم تا داستان نخواند،
معنی زندگی را نمیفهمد.»
عباس معروفی
«من میفهمم که باید الان را غنیمت شمرد، در لحظه زیست و غم فردا را فردا خورد؛ اما چگونه؟»
معین دهاز
«تنها سعادت بشر در این است که هرگز متولد نشود.»
شوپنهاور
«ما در دلتنگی دسـتی نداشتیم
و در فاصلهای که داشتیم،
هزار دست داشتیم!
سلام بر تو که حقیقتا دلتنگ توام
و سلام بر من برای آنکه دلتنگم»
محمود درویش
«اﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺷﺮﻡﺁﻭﺭ ﺍﺳﺖ.»
آلبرکامو
«ابلهانه است که برای احمقها منتظر شویم که حماقتشان درمان شود. بهترین کاری که میتوان انجام داد، دستانداختن ابلهان است.»
نیچه
«انکس که بخاطر مبارزه با یک دشمن میزید، علاقه دارد که دشمنش زنده بماند.»
نیچه
«چیزی که نمیفهمیدم این بود که مردم تفکر نمیکنن، تکرار میکنن. تحلیل نمیکنن، نشخوار میکنن. هضم نمیکنن، کپی میکنن.»
جز از کل /استیو تولتز
«به سکوت خو می گرفت و آن قدر بی حضور شده بود که همه فراموشش کرده بودند، انگار به دنیا آمده بود که تنها باشد.»
سمفونی مردگان /عباس معروفی
«تو مرا در بحبوحهی شب رها میکنی
من که در عزیزترین دقایق عمرم به تو میاندیشیدم
من و تو در تلاطم این دریای بیکران
در یک سفینه
به سوی گردابها روانیم»
علی قلیچ خانی
«افسوس من مردهام! و شب هنوز هم گویی ادامهی همان شب بیهوده است.»
فروغ فرخزاد
«مرگ خیلی آسان میتواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا میتوانم زندگی میکنم. نباید به پیشواز مرگ بروم!
البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که میشوم مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.»
ماهی سیاه کوچولو /صمد بهرنگی
«برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور کنند یا نکنند، فقط می ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.»
صادق هدایت
«و خداحافظیاش آنچنان چلچلهسانست که من میخواهم دائماً باز بگوید که خداحافظ، اماّ نرود.»
رضا براهنی
«وقتی مردم فکر میکنند چند روز بیشتر به پایان عمرت نمانده با تو مهربان میشوند. فقط موقعی که در زندگی پیشرفت میکنی به تو چنگودندان نشان میدهند.»
جزء از کل /استیو تولتز
«وقتی اینهمه تلاش میکنی یک نفر را فراموش کنی، خود این تلاش تبدیل به خاطره میشود. بعد باید فراموش کردن را فراموش کنی و خود این هم در خاطر میماند.»
جز از کل /استیو تولتز
«انسان همیشه میبازد. تنها حرامزادهها فکر میکنند که میبرند.»
تهوع /ژان پل سارتر
«میترسی؟ آمادهام که با همهی خطرهای دنیا روبهرو شوم و خم به ابرو نیاورم. من تنها از یک چیز میترسم و آن لحظهای است که پس از عزیمت تو تنها بمانم.»
سرخ و سیاه /استاندال
«این شوخی نامردان است که امید میدهند و سپس بازپس میگیرند و بر نومیدشدگان از ته دل میخندند.»
مرگیزدگرد /بهرام بیضایی
«چه کسی را بد میدانی؟
آنکس را که همیشه میخواهد دیگران را شرمسار سازد.»
حکمت شادان /نیچه
«سلام بر آنان که معنیِ عشق را میدانند و محبوبی ندارند.»
جبران خلیل جبران
«دیگر نمیخواهم کسی به من عادت کند. من به کسی عادت کنم. یک روز باید جدا شد. باید تنها ماند. باید شکست.»
شب یک شب دو /بهمن فرسی
«آنهایی که هیچ زخمی نخوردهاند، بدشانسترین آدمها هستند.»
رابرت بلای
«حالا خودمانیم، عشقی که با بدبختی مراقبش باشی، به چه درد میخورد؟ عشقی که با حصار و بند و غل و زنجیر محافظت بشود، چه ارزشی دارد.»
برادران کارامازرف /داستایفسکی
«با اینکه پیش هیچکس اعتراف نمیکرد از دلتنگی تقریباً فلج شده بود.»
خاک غریب /جومپا لاهیری
صحبت از ماندن یک عمر بماند به کنار...
قدر نوشیدن یک چای بمانی کافیست...
- معین صباغ مقدم | شـــعر
گفتم ای دل، نروی خار شوی، زار شوی
بر سرِ آن دار شوی بیبَر و بیبار شوی
- مولانا | شـــعر
﮼شـــعر:
خواستم گریه کنم قلب صبورم نگذاشت...
وقت زانو زدنم بود غرورم نگذاشت...
- احسان افشاری | شـــعر
ای کاش که دکتر بشناسد مرضم را؛
یک تو وسط این همه دارو بنویسد...
- الهه سلطانی | شـــعر
توبه کردم تا دگر هرگز نبینم روی او؛
توبه شد بادی، وزید و بُرد دل را سوی او
- سعیده باقری | شـــعر
ما را به در نمیرود از سر هوای یار...
- سعدی | شـــعر
"میدانم این مجسمه هم اگر پا داشت
مرا ترک کرده بود"
- گروس عبدالملکیان | شـــعر
خبر مرگ مرا هر کسی آورد بخند
زندهام میکند آخر خبرِ خندهی تو
- حسین صیامی | شـــعر
از دیگران دل بردن آسان است حرفی نیست!
از من اگر دل بردی اما آفرین داری...
- سجاد رشیدپور | شـــعر
کاش میشد عمر خود را هدیه میدادم به او؛
زندگی را دوست دارم مادرم را بیشتر..!
- فریبرز رضانواز | شـــعر
موج موهایت زِ دریا هم کمی زیباتر است...
- شهره زیوری | شـــعر
همیشه فاصلهای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد.
- سهراب سپهری | شـــعر
ما که در هر دَم
فقط آهی به بیرون میدهیم
جای آدم،
آهِ دَم باشیم پُر معنا تریم
- فرشته محسنی | شـــعر
صبرم، کفافِ این همه غم را نمیدهد...
- فاضل نظری | شـــعر
لمس دست تو به رسوا شدنم میارزد
عشق آن است که منجر به حواشی بشود!
- حامد رحمانی | شـــعر
گفتند گناه است در آغوش تو خفتن
بگذار بگویند، که گناه با تو ثواب است
- پروانه حسینی | شـــعر
گفت: دیگر مثل آن ایام عاشق نیستی
گفتم ای دلبر تو هم معشوق سابق نیستی
- حسین ساجد | شـــعر
یک سینه پر از حسرتِ دیدار و دگر هیچ...
- شفایی اصفهانی | شـــعر
همهی عمر تکیهگاهم بود؛
پدرم نامِ کوچکش کوه است!
- امید صباغ نو | شـــعر
بیخوابیِ ما را
بوسیدنِ چشمانِ تو داروست...
- علی سلطانی | شـــعر
لعنتی یک نفرم قدرت من کافی نیست
تک و تنها وسط لشکر مویش گیرم..!
- علی فرزانهموحد | شـــعر
یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم
- افشین یداللهی | شـــعر
دکترم یک نسخه پیچیده برای هر شبم
دست تو، آغوش تو، لب های تو روی لبم
- نرگس قاسمی نیا | شـــعر
تو عروس کسی اگر بشوی
نگذارم که دست روی دست؛
من، محمد علی قاجارم
مجلست را به توپ خواهم بست!
- میلاد تقوایی | شـــعر
عارفی بر سر یک پیچش مو کافر شد
منه رند و سه وجب زلف پر از فر چه شود؟!
- حسین ساعدی | شـــعر
از لب سرخابیاش گیلاس هم جا میزند
تازه او کم رژ به لب از ترس بابا میزند!
- کنعان محمدی | شـــعر
مثل خاراندن یک زخم پس از خوب شدن،
یاد یک عشق عذابیست که لذت دارد
- مقداد ایثاری | شـــعر
هزار چاره بکردم که هم عنان تو گردم
تو پهلوان تر از آنی که در کمند من افتی!
- سعدی | شـــعر
تا تو میخندی دلم پر میکشد یار جان
سمتِ تو که پنهان؛ دل به دلم دادی :)
- فاطمه سپید | شـــعر
باز با گریه به آغوش تو برمیگردم
چون غریبی که خودش را برساند به وطن
- فاضل نظری | شـــعر
همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم
و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی
- شهریار | شـــعر
پشت هم شعر نوشتم که بخوانی، خواندی؟
بغض کردم که ببینی و بمانی، ماندی؟
به خدا شعرترین شعرِ منی، میفهمی؟
هوس انگیزترین حسِ منی، میفهمی؟
- پویا جمشیدی | شـــعر
گر چه او هرگز نمیگیرد ز حال ما خبر
درد او هر شب خبر گیرد ز سر تا پای ما
- صائب تبریزی | شـــعر
موهای تو خرمایی و شهر دل من بم
آشفته نکن موی، که بم زلزله خیز است!
- حامد عسکری | شـــعر
هرگز دلِ پر خون را خرّم نکنی، دانم
مجروحِ توام، دانی؛ مرهم نکنی، دانم
- عطار نیشابوری | شـــعر
تو را هر لحظه
به خاطر میآورم
بی هیچ بهانهای...
شاید دوست داشتن همین باشد!
- بیژن جلالی | شـــعر
حیف باشد بر چنان تن؛ پیرهن
- سعدی | شـــعر
من و عشق و دل دیوانه بساطی داریم؛
عقل هی فلسفه میبافد و ما میخندیم..!
- حسین مرادی | شـــعر
خواب نمیبرد مرا، یار نمیخرد مرا
مرگ نمیدرد مرا، آه چه بی بها شدم
- عباس معروفی | شـــعر
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز میشویم
- صائب تبریزی | شـــعر
جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار
- فاضل نظری | شـــعر
ای زلفِ تو دامِ دل دانا و خردمند
دشوار جهَد دل که دراُفتاد در این بند
- امیرخسرو دهلوی | شـــعر
غالباً در هر تصادف میرود چیزی زِ دست
لحظه برخورد چشمت با نگاهم، دل بِرفت
- حسین فروتن | شـــعر
دلتنگتم دیوانهوار
گمگشتهام در شبِ تار
نمیشود بیایی؟
- فاطمه سپید | شـــعر
ای قرارِ دلِ طوفانیِ بی ساحلِ من
بهر آرامش این خاطرِ شیدا، تو مرو
- شفیعی کدکنی | شـــعر
گر ز آمدنت خبر بیارند
من جان بدهم به مژدگانی...
- سعدی | شـــعر
باش تا جان برود در طلب جانانم...
- سعدی | شـــعر
با مدعی مگوئید
اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد
در درد خود پرستی
- حافظ | شـــعر
شما که او را ندیدهاید
چشمهایش
چشمهایش
چشمهایش...
باور کنید من هم سیر ندیدمش!
چشمهایش نگذاشتند.
- محمدجنت امانی | شـــعر
من شبام، تو ماهِ من؛ بر آسمان بی من مرو
- مولانا | شـــعر
بهر دیدار تو لبریز نگاه آمدهایم...
- اقبال لاهوری | شـــعر
عاشقش باشی و تقدیرت نباشد حال ماست
دست تقدیرِ بدِ ما از کجا ها تا کجاست
- سهراب عرب زاده | شـــعر
مرا با توست پیمانی، تو با من کردهای عهدی
شکستی عهد یا هستی بر آن پیمان؟ نمیدانم.
- عراقی | شـــعر
عاشقی را
چه نیازیست به توجیه و دلیل؟
که تو ای عشق
همان پرسش بی زیرایی
- قیصر امینپور | شـــعر
حرف دلم آن بود که با خلق نگفتم
بغضیست در این ابر، که بارانشدنی نیست.
- حسین دهلوی | شـــعر
مرا تا دل بوَد، دلبر تو باشی
ز جان بُگذر که جانپرور تو باشی
- نظامی | شـــعر
چه عالمهاست در هر تار مویت...
- مولانا | شـــعر
بیدار شو ای دل که جهان میگذرد
وین مایهٔ عمر رایگان میگذرد
در منزل تن مخسب و غافل منشین
کز منزل عمر کاروان میگذرد
- مولانا | شـــعر
هر سوی نشانی است
ز مخلوق به خالق
قانع نشود عاشق بیدل به نشانی
- مولانا | شـــعر
مطرب روح من تویی کشتی نوح من تویی
فتح و فتوح من تویی یار قدیم و اولین
- مولانا | شـــعر
چون دلِ او در رضا آرد عمل
آفتابی دان که آید در حَمَل
زو بخندد هم نهار و هم بهار
درهم آمیزد شکوفه و سبزه زار
- مولانا | شـــعر
گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که زِ دستم نرود
نازِ چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
- فریدون مشیری | شـــعر
بشنو این نی چون شکایت میکند
از جدایی ها حکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند
- مولانا | شـــعر
نمیبینم از همدمان هیچ بر جای
دلم خون شد از غصه ساقی کجایی
ز کوی مغان رخ مگردان که آنجا
فروشند مفتاح مشکلگشایی
- حافظ | شـــعر
این که از یاد بردیاش
کافی نیست،
باید از یاد ببری
که از یاد بردیاش...
- احمد خالد توفیق | شـــعر
ما در نماز سجده به دیدار می بریم
بیچاره آنکه سجده به دیوار می برد
- مولانا | شـــعر
سرسبز بود خاک که آبش یار است
خاصّه خاکی که ناطق و بیدار است
- مولانا | شـــعر
جز ندامت نیست حاصل، دانهٔ بی مغز را
گـوش بـر افسانه ی بیهوده گفتاران مدار
- صائب تبریزی | شـــعر
چنان روزی رسان، روزی رساند؛
که صد عاقل از آن حیران بماند..
- سعدی | شـــعر
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
- حافظ | شـــعر
عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود...
هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد...!
- سعدی | شـــعر
ای بی تو حرام زندگانی
ای بی تو نگشته بخت بیدار
خود بخت تویی و زندگی تو
باقی نامی و لاف و آزار
- مولانا | شـــعر
سماع باره نبودم تو از رهم بردی
به مکر راه زن صد هزار طراری
- مولانا | شـــعر
به عاشق و معشوق های شهر بگویید
دلبری برای یکدیگر را
بگذارند به وقت تنهاییشان!
خیابان و تاکسی و مترو
جایِ دست کشیدن روی اَبرو
گذاشتن سر روی شانه
و لمس شال و گیسو و آغوش نیست..!
شاید یک نفر چشمانش را بست
شاید یک نفر خاطرش پَر کشید
شاید یک نفر دلش رفت
شاید یک نفر دلش خواست..!
- علی سلطانی | شـــعر
کور خودمانیم و بینای دیگران. | شـــعر
در دو چشمِ من نشین
ای آن که از من منتری
- مولانا | شـــعر
اندر دلم آمدی چو ماهی
چون دل به تو بنگرید جستی!
- مولانا | شـــعر
"دل بی تو به جان آمد
وقت است که باز آیی"
- حافظ | شـــعر
تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی
دو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی
- مولانا | شـــعر
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم
اکنون که پیدا کرده ام، بنشین تماشایت کنم
- فریدون مشیری | شـــعر
ما غیر از آرزوهای بزرگ تقصیری نداشتیم. | شـــعر
ای که همه نگاه من خورده گره به روی تو
تا نرود نفس ز تن، پا نکشم ز کوی تو
- حسین منزوی | شـــعر
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
- حافظ | شـــعر
عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود...
هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد...!
- سعدی | شـــعر
گره عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی
- مهدی فرجی | شـــعر
چنان روزی رسان، روزی رساند؛
که صد عاقل از آن حیران بماند..
سعدی | شـــعر
شهر را گشتم که مانند تو را پیدا کنم
هیچکس حتی شبیهت نیست، فوقالعادهای
- سجاد سامانی | شـــعر
هر روز
به شیوهای و لطفی دگری
چندانکه
نگه میکنمت خوبتری
گفتم که به قاضی بَرَمت
تا دلِ خویش
بستانم و
ترسم دلِ قاضی ببری..!
- سعدی | شـــعر
مشکل انسان این است که دوام میآورد. | شـــعر
رازیکه بگفتی ای بت بدخویم
واگو که من از لطف تو آن میجویم
چون گفت به گریه درشدم پس گفتا
وامیگویم خموش وامیگویم
- مولانا | شـــعر
دلم گرمه که میمونی؛ اگه حتی زمینگیر شم
تهِ رویای من اینه؛ کنارت با خودت پیر شم :)
- فاطمه سپید | شـــعر
دستم نمیرسد به بلندای چیدنت
باید بسنده کرد به رؤیای دیدنت...
- نیلوفر عاکفیان | شـــعر
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را؟
- وحشی بافقی | شـــعر
تا حواس همهی شهر به برف است بیا
گرم کن این بغل سرد زمستانی را
- احمد حسینیان | شـــعر
شرایط دروغ اند. | شـــعر
شبی خیال تو از دشت خواب من بگذشت
دگر به خواب نرفت این دلِ خیالپرست...
- فریدون مشیری | شـــعر
چشم های آبیاش بر من هجوم آورده بود
حمله سرخی تدارک دیدم و بوسیدمش
- رحیم نبی | شـــعر
از رنجی خستهام، که از آنِ من نیست
بر خاکی نشستهام، که از آنِ من نیست
از دردی گریستهام، که از آنِ من نیست
- احمد شاملو | شـــعر
ای عشق! هر چیزی در آوردی حلالت
حتی همین اشک و موی سپیدم!
- علی صفری | شـــعر
چشم خود بستم که چشم مستش ننگرم!
ناگهان دل داد زد: دیوانه! من میبینمش
- شهریار | شـــعر
شبهای هجر را گذراندیم و زندهایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
- شکیبی اصفهانی | شـــعر
عروس جهان گرچه در حد حسن است
ز حد میبرد شیوه بیوفایی
دل خستهٔ من گرش همتی هست
نخواهد ز سنگیندلان مومیایی
می صوفیافکن کجا میفروشند
که در تابم از دست زهد ریایی
رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
که گویی نبودهست خود آشنایی
- حافظ | شـــعر
دچار | Duchar:
آدموقتی دستش به جایی بند نیست، سراغ آرزوها میرود. آرزوهایش که محال شد، غرق میشود در خاطراتش.
در وجودم حس فقدانیست که قادر به بیان آن نیستم؛ گویی همه چیز میتوانست جور دیگری باشد.
جایی میان قلب هست که هرگز پر نمیشود
و ما در همان فضا انتظار میکشیم، انتظار میکشیم...
از یک جایی به بعد، سخت ترین کار جهان، باور کردن آدمها است.
«عیبی نداره اگه حالت خوش نیست، بعضی دردها رو نمیشه حل کرد، باید به دوش کشید، باید تحمل کرد.»
دلم میخواهد کمی به تو فکر کنم. اما میدانم خیلی غمگین میشوم. و غمگین بودن، آخرین چیزی است که اکنون احتیاجش دارم.
شرح پریشانی شبانه؛ چشمانم پر از خواب، گلویم پر از گریه، نفسهایم پر از ترس.
«ما در نقطهای بیبازگشت از زندگی، معصومیتمان را -خودمان را- از دست میدهیم و بعد از آن به آدم دیگری تبدیل میشویم.»
به چه آدمهای ناامید کنندهای این همه امیدوار بودم.
دلتنگیام را به چیزهای مختلف تبدیل کردم تا طاقت بیاورمش. چه اشتباه بزرگی! حالا هر نقطهی زندگیام را که نگاه میکنم دلتنگیست.
طبیعی بود که روحم طاقت آنهمه شکستن را نداشته باشد. درد را به جسمم انتقال داد. حالا دردهای مزمن تنم هم مانند تو هستند؛ هرچه مدارا میکنم، نامهربانتر میشوند.
من نتونستم از هیچکس برای تسکین خودم کمک بگیرم. به تنهایی سوگواری کردم، و سوگواری زمانیکه به تنهایی باشه طولانیتره.
اندوه که از حد بگذرد جایش را میدهد به یک بیاعتنایی مزمن. دیگر مهم نیست بودن با نبودن، دوست داشتن یا نداشتن. آنچه اهمیت دارد یک کشتار رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمیکشاند و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه میکنی و نگاه میکنی.
آدم ضعیفی نبود؛ اما دیگر حوصله سختیها را نداشت. میل عجیبی به گریز پیدا کرد، به ندیدن، ندانستن، رفتن برای همیشه.
و تمام اندوهها را در سکوت گذراندم...
«هر سخنی عادیست، جز یک سخن
هر اسمی ساده است، جز یک اسم
همهی روزها تکراریاند
جز یک روز
همەی مکانها شبیه هماند
جز یک مکان
عشقت و اسمت
و روزی که همدیگر را در میعادگاه دیدیم!»
- شیرکو بیکس؛ فارسیِ ماردین.
قاتل به صحنهی جرم برمیگرده، آدم به اشتباهاتش.
من؟ سکانسی حذفشده از فیلمی دیدهنشده؛
شعری فراموششده از خاطر شاعری مرده؛
واژهای گمشده در زبانی از یادرفته.
اینکه من دارم از پسش برمیام به این معنی نیست که آسونه.
و سوگ، بهای جرات دوست داشتن دیگران است...
زمانهایی بود که احساس تو را میفهمیدم، و فهمیدنش زندگیام را جهنم میکرد.
تو رنجِ عزیزی بودی که نمیتوانستم از لذتِ تجربه کردنت چشمپوشی کنم.
از لمس قلبی که به او تعلق نداشت، زخمهایی عایدش شد که نمیدانست سزاوارشان است یا نه.
دور از تو ایستادهام و نگاهت میکنم؛ که چگونه از یادم میبری.
من آدم غمگینی نیستم، شادیها زودگذرند.
گمان میکردم برای پذیرفتن این رنج آمادهام؛ اما به وقتِ رخ دادنش فهمیدم که در بطن اندوه همهچیز متفاوت است. آدمیزاد هیچگاه نمیداند دقیقا برای چه چیزی باید آماده باشد.
پشتِ این نقاب صبوری، بیچارگی را پنهان کردهام. من دوام آوردهام؛ اما میخواستم معنای زندگیام چیزی بیش از دوام آوردن باشد.
تو را به آغوش کشید و یاد من افتادی. ما هر سه بازندهایم.
میانِ تمامِ راهها، تو بیرحمانهترین را برای ماندگار شدن در قلبِ من برگزیدی؛ رفتن را.
«ناگهان قلبم ریخت و من ماندم و جای خالی بزرگی در سینهام. شگفتانگیز بود که چطور میتوانستم ادامه بدهم؛ خوب باشم و بعد ناگهان -بوم- آنقدر دلتنگش میشدم که حتی ناخنهایم هم درد میگرفت!»
به سوی آینده گام برمیدارم اما گویی گامهایم به عقب میروند؛ به آنجا که تو رهایم کردی.
در یادداشت خودکشیاش نوشته بود: من برای این جسم سرگردان مرگی را برگزیدم که روحم مدتها پیش تجربه کرده بود؛ سوختنِ تدریجی.
گاهی مرا انسان صبوری به شمار میآوردند و من با یادآوری تمام لحظاتی که چارهای جز صبوری نداشتم، دچار تهوع میشدم.
مدتی است احساس میکنم که با گذر از هر روز، سنگی بزرگ روی قفسهی سینهام قرار میگیرد و نفس کشیدن برایم دشوار میشود. با این وجود هرگز بابت بریده شدنِ نفسهایم نترسیدهام؛ من از روزهای بسیاری که پیش رو دارم، از سنگها، از ادامهدار بودنِ این خفگی میترسم.
مرا آتشی سوزانده است که تو ندیدهای، رنجی به فروپاشی رسانده که هرگز احساسش نکردهای. مرا شکستند و تو دستهایت را بر گوشهایت فشردی، تا مبادا آزردهخاطر شوی. تو از این ویرانه دور شدی که غبارِ غمش روحت را لمس نکند. حالا در این ویرانه، چه چیزی را جستوجو میکنی؟
چه بر تو گذشته است که بهجای پایانِ رنجها، به پایانِ خود میاندیشی؟
میتوانم درکت کنم؛ از شیوههای قدیمی انسان برای نابودی خود، دل بستن به رویایی است که از محال بودنش اطمینان دارد.
از حال من نپرس. نمیدانم چه در من میگذرد؛ سیاهیِ تمام تاریکیها را در قلبم حس میکنم و برّندگیِ بغضی غریب را در گلویم. آنچه به مشامم میرسد بوی خون است و آنچه میبینم، رنگ سرخی است که گویی گذر زمان از تازگیاش نمیکاهد.
از آخرین پناهم، از نوشتن گریختهام. روزهای بسیار نوشتن انتخابم بود تا فراموش نکنم چه بر من گذشته است. اما اکنون میدانم که حتی اگر ننویسم، سرخی این روزها هرگز از پیش چشمم پاک نخواهد شد.
اگر روزی فرا رسید که خواستی به دیگری تکیه کنی، به یاد بیاور که آخرین بار چگونه سقوط کردی و مدتها ایستادن روی پاهایت را فراموش کردی. به یاد بیاور، تا روزگارت را با رنجهای تکراری تیره و تار نکنی.
هرگز کسی را چون من، اینچنین حریص برای داشتنت نخواهی یافت.
میگویند که عشق بار دیگر دستهایمان را به هم میرساند، اما من خوب میدانم که تو باز نمیگردی. مرهم به زخم احتیاجی ندارد، همانگونه که تو به من.
چنان شبیهم بودی که زخمهایمان بر هم مینشست و حفرههایمان در هم ادامه مییافت. آغوش ما تکثیر دردهای همانند بود.
متأسفانه زندگی من داستانی
کوچک با احساساتی عمیق است.
در مسیر انتظار برای آمدنت خودم را از دست دادم.
حال من خوب است؛ تنها دلتنگ روزهایی هستم که غمگینِ تو بودم.
بعدترها یاد گرفتم که اگر دلتنگش شدم هم،
دیگر سراغی از او نگیرم.
با خود میجنگید و از خود شکست میخورد و بر جسد خود میگریست. جنگهای او درونش بود و دیگر توانی برای جدال با جهان برایش باقی نمیگذاشت.
تو مرا به خاطر نمیآوردی
دیگر چه فرقی داشت که من یک روز
چقدر عزیز بودهام.
کاش حداقل کاری نمیکردی که از تو هم ناامید شم.
هر آنچه درون توست زیباست؛ حتّی تلاشهای ناموفقت برای پنهان کردن غمهایت.
تو آسمان من بودی، زمین من، خانهی من. هیچکس با ساکن سرزمینش چنین نمیکرد که تو با من.
گاهی به خودم میآیم و میبینم که هنوز چه امیدهایی به مکالمه با تو دارم؛ امیدهایی به گور رونده.
به عمق اندوهم میاندیشم و غرق میشوم در یاد تو. باورم نمیشود تمام این فضای اندوهگین با یاد تو پر است، تویی که شکوه زندگیام بودی.
از ما، آنان که بیشتر لایق شادیاند اندوهگینترند.
به مجموعهای نامتعادل از احساسات متناقض تبدیل شدهام. نوسان مداوم میان اندوه اضطراب و دلخوشیهای کوچک.
غمگینتریم، در پایانِ همان روزی که سرشار از شوقِ زیستنیم.
دلم گرفته. تنها، بیدوست، منزوی، افسرده و در خود فرورفتهام.
احساس من به تو از بین نمیرود
از شکلی به شکل دیگر و اندازهای به اندازهی دیگر تغییر میکند، اما هیچگاه از بین نمیرود.
من؛ تنها محتاج کمی خاطرهی جدید با توام برای ادامهی روزهای باقیمانده از عمرم...
علاقهی من همیشه به مرگ بوده و شیوهام زندگی.
درد روی درد، در مرامِ ما مداوا شدن نیست.
همین که بی گریه نمیتوانم کتاب بخوانم،
همین که بی گریه نمیتوانم موسیقی گوش کنم،
همین که بی گریه نمیتوانم فیلم تماشا کنم،
همین که بی گریه نمیتوانم پیاده راه بروم،
همین که بی گریه نمیتوانم صحبت کنم،
همین که بی گریه نمیتوانم بخندم،
همین که بی گریه نمیتوانم کار کنم،
همین که بی گریه نمیتوانم بخوابم،
همین که بی گریه نمیتوانم بیدار شوم،
همین که بی گریه نمیتوانم زندگی کنم،
تمامشان را تو باید جبران کنی، پیش از آنکه جوانیم را به پایان برسانم.
و پرسیدی چه چیز از ما باقی مانده است. هیچ، مطلقا هیچ. من و تو هرگز ما نشدیم و از هیچ، از چیزی که هرگز وجود نداشته است، چیزی هم باقی نمی ماند.
بخشی از زخمهایِ روحی با مطرح کردنِ آن با دیگران و همدردیِ اطرافیان التیام مییابد.
تکلیفِ ما که از پسِ هر رنج و اندوهی هیچ تسکینی نیافتیم/نمییابیم چیست؟
دیوارهایی محکوم به فرو ریختن در مسیر بود و من امیدوارانه به تمام آنها تکیه کردم.
در انتهای روحم، در پستویی که روی همه بسته است. آنجا که رد پای هیچکس نیست. آنجاست که میخواستم تو را ببینم.
در من؛ من های بسیاری حرف میزنند…
همین آرامشی که هیچگاه ندارم، مجازاتِ من است. مرا به جهنم و دنیایِ پس از مرگ چه نیاز...
آدمیزاد، از کسی که دوست میداشته متنفر نمیشود. ما از فریبخوردنها، چشمبهراهماندنها، رهاشدنها، رفتنهای بیبازگشت، ناامیدیها و هر آنچه مانند آنهاست متنفریم.
حیف باشد که نه آنقدر نزدیکی که تو را بشنوم و نه آنقدر دور که به یکباره فراموشت کنم.
برای قلبی که رنجاندی و همچنان دوستت داشت، برای ذهنی که برآشفتی و از آن عبور کردی، فراموش کردنت تنها انتقام ممکن بود.
ناگهان، بیآنکه بدانیم چرا، برای همیشه از هم جدا شدیم.
چشم از آیینه بردار، منجی مرده است.
دردِ خداحافظی جایی بین بهدستآوردنها و ازدسترفتنها فراموش میشود. جایش را دلتنگی میگیرد.
میشود دلتنگی و برای ابد زنده میماند.
«دوستش داشتم. نگاهش میکردم و افسوس میخوردم.»
دلبستگیام به او هرگز، حتی در خیال، لحظهای سست نشد.
روزهایی است که من در آنها زندگی نکردهام. این روزها را نباید به حساب آورد.
مرا در آغوشت پنهان کن و بگذار در میان بازوانت، آرام گیرم. من، از این جهان غمزده، هراس دارم.
نه خوشحال بودم و نه محزون؛ انگار همهچیز فقط داشت ادامه پیدا میکرد.
باز هم غم، بر تمام زندگیام چیره شده. هرکاری میکنم تا غمگین نباشم اما باز هم غمگینم. به هرچیزی چنگ میزنم تا کمرنگ شود اما باز هم غمگینم. خالی از زندگی هستم. نه حرفی برای گفتن دارم و نه میتوانم شرایط را بهبود ببخشم. نشستهام و تنها به عبور عقربههای ساعت و آدمها نگاه میکنم.
ترسویی، میخواهی میانه باشی. نه دوستم داری و نه نبودم را میخواهی.
به تو که گفتی دوری بهتر است؛
آیا اندوهت پایان گرفت..؟
بغلم کن و بین من و غم، فاصله بنداز. بیا عزیز من، بیا.
مدتها در آینه به خود مینگریست تا نشانی از بودن را در خود بیابد، و فقط میگریست. این تنها نشانهی زندگی در او بود.
و سرانجام، از آن عشق، چیزی جز رنج باقی نماند.
گفته بودی عاشقم هستی ولی انگار نه…
جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد…
ساده دل من
که قسمهای تو باور کردم…
فکر میکنید آدم از چه میمیرد؟
از گرسنگی؟ سیگار؟ غصه؟
نه!
آدم از بیاُمیدی میمیرد.
از اینکه هر روز صبح چشمهایش را باز کند
و نداند چرا…
از یهجایی به بعد واسه نگه داشتن هیچکس تو زندگیم تلاش نکردم، چون فهمیدم نمیشه درا رو بست و مانع از رفتن کسی که دلش با تو نیست شد.
چون فهمیدم هرچقدر واسه موندن کسی تلاش کنم رفتنیتر میشه.
از یهجایی به بعد، نشستم به رفت و آمدِ آدما تو زندگیم نگاه کردم، بی هیچ حسی.
من هنوز پابرجا بودم. ایستاده در دل ویرانهها؛
اما عزیزِ من،
کاش در روزگار دیگری میزیستیم،
ما همگی حیف بودیم...
تمام عمر در دلتنگی به سر بردم
گاهی برای کسی، بسیار برای خودم!
و من برهنه در میان سرمای هولناک ناامیدی ایستادهام.
منم و این دلِ تنگ و غمِ بی او شدنم...
همه چیز برای کسی که میداند چگونه صبر کند،
به موقع اتفاق میافتد.
دست کم کاش میتوانستم خود را از وادیِ رقتانگیز خیالهایم برانم، دور کنم، مچاله کنم...
من توسط دیگران رها شده بودم
و اینبار غمم، مرا به آغوش کشیده بود!
سپس به همان چیزی که بودم برگشتم:
«یک سکوت طولانی، اجتناب از گفتگو و میل به تنهایی.»
«میخواهمت» را چگونه بگویم که قلبت را به اندازهی قلب من به درد آورد؟