چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم
اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم
بر این سرای ماتم و در این دیار رنج
بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم
ما را غم خزان و نشاط بهار نیست
آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم
گر دست ما ز دامن مقصود کوته است
از پا فتاده ایم نه از پا نشسته ایم
تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را
ما رخت خویش بسته مهیا نشسته ایم
یکدم ز موج حادثه ایمن نبوده ایم
چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته ایم
از عمر جز ملال ندیدم و همچنان
چشم امید بسته به فردا نشسته ایم
آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر
چون شمع نیم مرده چه زیبا نشسته ایم
ای گل بر این نوای غم انگیز ما ببخش
کز عالمی بریده و تنها نشسته ایم
تا همچو ماهتاب بیایی به بام قصر
مانند سایه در دل شب ها نشسته ایم
تا با هزار ناز کنی یک نظر به ما
ما یکدل و هزار تمنا نشسته ایم
چون مرغ پر شکسته فریدون به کنج غم
سر زیر پر کشیده و شکیبا نشسته ایم
لحظه هایی است که انسان خسته ست
خواه از دنیا
از زندگی
از مردم
گاه حتی از خویش
نشود خوشدل با هیچ زبان
نشود سرخوش با هیچ نوا
نکند رغبت بر هیچ کتاب
نه رسد هیچ باده به دادش
نه برد راه به دوست
گویی همه غمهای جهان در دل اوست !
چه کند انکه به او این همه بیداد رسد؟
لبانت تمشک است قند است بانو
بگو قیمت بوسه چند است بانو؟
کمی نرخ را کمتر اعلام کن،چون
دل عاشقم مستمند است بانو
کنار درِ خانه تان گریه های
من و شعرهایم بلند است بانو
تویی حضرت عشق و دل چون کبوتر
به شوق حرم پایبند است بانو
غم من شبیه؟…آها…یادم آمد
شبیه تو بالا بلند است بانو
دل از سیل غم ریشه کن گشته اما
هنوز از شما دل نکنده است بانو
گوشه ای از چادرش را باد بالا برد و دید
چشم من، رویی که دنیا را به آتش می کشید
.
چشم من رویی که در اردیبهشت خنده هاش
آفتابی می شود گم، ماهتابی ناپدید
.
هرچه زیبایی است در عالم، خداوند بزرگ
با گِلش آمیخت آن روزی که او را آفرید
.
نغمه های: آفرین…احسنت…به به…مرحبا
از زمین و آسمان وقتی که آمد، می رسید
.
دختری بی تاب تر از رقص کُردی در بهار
آن که گیسویش به سمت بی نهایت می وزید
.
من کی ام؟! وقتی که می بینم چه آسان می برد
هوشیاری از جُنید و عقل و دین از بایزید
.
من کی ام؟! وقتی که شخصی مثل حافظ می سرود:
«نازها زآن نرگس مستانه می باید کشید»
.
ناز او را می کشم اما نمی دانم چرا؟!
بی خیال دیدن است و خسته از گفت و شنید
.
گوشه ای از چادرش را…گوشه ای از قلب من
بُرد آن جایی که دیگر هیچ کس او را ندید
بعید است این که ای همسایه ما را قال بگذاری
غریب و بی کس و تنها در این احوال بگذاری
.
دلم را این سبوی نازک از تشنگی سرشار
چگونه از دلت آمد که مالامال بگذاری
.
کنار هفت سین از عمق جانم آرزو کردم
که بر لب های من لبهات را امسال بگذاری
.
پری! من طوطی ام نطق من از نقل و نبات توست
روا می داری آیا باز ما را لال بگذاری؟
.
غروبم را کنار میز خالی از شکر خندت
و فنجان مرا در آرزوی فال بگذاری
.
بیا ای نازنین دیر است دیگر قهوه ات یخ کرد
سزاوار است ما را در دل جنجال بگذاری؟
.
من از نسل عقاب قله های رفته از یادم
نمی خواهد که از کاغذ برایم بال بگذاری
.
خمیرم را از آتش ساختند اما تو می خواهی
ذغالی جای چشمانم به دوشم شال بگذاری
.
به برق بوسه و گرمای دستان پخته می گردد
مبادا سیب باران خورده ات را کال بگذاری