همیشه پر از مهربانی بمان
همیشه پر از مهربانی بمان

همیشه پر از مهربانی بمان

منتخب اشعار

عاشقم من



عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم

آرزویی جز تو در دل ندارم
عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم

آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو پابندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم
از هم بگسستم
بر تو فدا سازم جان

عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم

آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو پابندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم
از هم بگسستم
بر تو فدا سازم جان
خیزو با من در افقها سفر کن
دل نوازی چون نسیم سحرگاه
ساز دل را نغمه گر کن
همچو بلبل نغمه سر کن
نغمه گر کن
همچو بلبل نغمه سر کن

رهی معیری

شد خزان گلشن آشنایی بازم آتش به جان زد جدایی

عمر من ای گل طی شد بهر تو وز تو ندیدم جز بدعهدی و بی‌وفایی

با تو وفا کردم تا به تنم جان بود عشق و وفاداری با تو چه دارد سود

آفت خرمن مهر و وفایی نوگل گلشن جور و جفایی

از دل سنگت آه

دلم از غم خونین است روش بختم این است

از جام غم مستم دشمن می‌پرستم

تا هستم

تو و مست از می به چمن چون گل خندان از مستی بر گریهٔ من

با دگران در گلشن نوشی می من ز فراقت ناله کنم تا کی

تو و می چون لاله کشیدن‌ها من و چون گل جامه دریدن‌ها

به رقیبان خواری دیدن‌ها

دلم از غم خون کردی چه بگویم چون کردی

دردم افزون کردی

برو ای از مهر و وفا عاری برو ای عاری ز وفاداری

که شکستی چون زلفت عهد مرا

دریغ و درد از عمرم که در وفایت شد طی

ستم به یاران تا چند جفا به عاشق تا کی

نمی‌کنی ای گل یک دم یادم که همچو اشک از چشمت افتادم

تا کی بی‌تو بود از غم خون دل من

آه از دل تو

گر چه ز محنت خوارم کردی با غم و حسرت یارم کردی

مهر تو دارم باز

بکن ای گل با من هر چه توانی ناز

کز عشقت می‌سوزم باز

 

استاد شهریار

من دگر سوی چمن هم سر پروازم نیست

که پر بازم اگر هست دل بازم نیست

 

آشیان ساختن ارزانی مرغان چمن

آشیان سوخته ام من که هم آوازم نیست

 

چون توانم که سر آرم به دم ساز که ساز

همه از سر کندم باز که دمسازم نیست

 

مطربم گو به سلامت برو و ساز ببر

که به سر شوری از آن سلمک و شهنازم نیست

 

ساز اگر دم زنم از آتش من می سوزد

گو بسوزد که غم سوختن سازم نیست

 

ای که گاهت سر ناز است و گهی روی نیاز

من همان روی نیازم که سر نازم نیست

 

دم بنای غم خود زن که نوایی داند

 من دگر ساز دل قافیه پردازم نیست

 

آخر آن دقت و مشقم به خط عشق گذشت

حالیا حال و مجال قلم اندازم نیست

 

شاخص فقرم و چندان متمایز از خلق

که کسی منکر شخصیت ممتازم نیست

 

به حریمی زده ام پای سریر عزّت

کز فلک داعیه ی حرمت و اعزازم نیست

 

آهم آیینه ی دل گاه مکدّر سازد

به گمانی که دگر شاهد طنّازم نیست

 

در کتابی که منم اول و آخر مطلب

من سرانجام نگیرم که سرآغازم نیست

 

شهریارم بهر اسبی که بگردانم پای

گرچه شمشیر مصاف و صف سربازم نیست

 

لیکن از فتنه ی عشق تو عنان می پیچم

که دگر توسن طبع تتری تازم نیست

هوشنگ ابتهاج

سترون

 آه در باغ بی درختی ما
 این تبر را به جای گل که نشاند ؟
 چه تبر ؟ اژدهایی از دوزخ
 که به هر سو دوید و ریشه دواند
بشنو از من که این سترون شوم
 تا ابد بی بهار خواهد ماند
هیچ گل از برش نخواهد رست
هیچ بلبل بر او نخواهد خواند

وحشت از عشق که نه ، ترسم ازاین فاصله هاست 

وحشت از غصه که نه ، ترسم از این خاتمه هاست

ترس بیهوده ندارم ، صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست

کوله باریست پر از هیچ ، که بر شانه ماست

گله از دست کسی نیست ، مقصر دل دیوانه ماست