برای استاد بزرگ حسین سمندری و حضرت آقای شریفزاده همراه سازش، که هنوز هیچکدامشان را ندیدهام، اما ساز و آوازشان را شنیدم . از دوست با ذوق و ارجمندم مرتضی اخوان کاخکی سپاس که در سال نو این عیدی عجیب را آورد . گویا استاد سمندری را برای ضبط سازش یکی دوبار به خارج هم برده اند . شنیدم یهودی منوهین نوازنده شهیر ویولن با آن شهرت جهانی و اوج هنر نوازندگی وقتی ساز استاد سمندری را میشنود میگوید من حاضرم تمام افتخارات جهانیم را در موسیقی بدهم و در عوض بتوانم پنجه ی این مرد روستایی را داشته باشم و از ساز چنین نغمههائی بیرون آورم. استاد سمندری دهقان سادهای است در خواف خراسان. سبز پری ، شتر خجو، سرحدی ، فریاد، یار نازک ، پرش جل، (جل نام مرغیست) مسجد نور، شیخ احمد جام و ... همه نام های نغمه ها و آوازهایی است که نواخته و خوانده شده است
مرتضی می گفت سمندری وقتی دو تار مینواخت پنجهاش خونین شده بود
من ابتدا می خواستم این قطعه را به لهجه ی خراسانی و روستایی بگویم تا برای استاد سمندری مانوس تر باشد، ولی نشد، یعنی نتوانستم، با اینهمه کوشیدم کلام هرچه ممکن است ساده تر باشد و پُر اوج قدمایی نگیرد
▫️مرحوم استاد مهدی اخوان ثالث / تهران _ فروردین 1363
▫️از کتاب : تو را ای کهن بوم و در دوست دارم
▫️شعر خون پاشو نغمه ریز
قربان زخمه های تو خون پاش و نغمه ریز
"سبز پری" ست اینکه زنی یا "شتر خجو" ؟
تو با دو سیم محشر کبری به پا کنی
شش تار خویش من شکنم . یا نه ؟ هان بگو
از پنجه ی تو زخم جگر، خون دل چکان
مضراب من برنجی و مومی ست ، سیم مو
تو زیر آب می بری و می دهی به دشت
دارد شتر خجوی تو حکم شتر گلو
استاد بی نظیر، حسین سمندری
پر از کدام چشمه و دریا کنی سبو ؟
سر حدی عجیب تو فریاد قرن هاست
در آن دوتار گشته نهان، گرم های و هو
در پهلوی دوتار تو، شش تار بی گمان
چون کله ی انشتن باشد برِ کدو
از من به "شیخ احمد جام" تو صد سلام
آن ژنده پیل ِ زنده دل ِ صاحب آبرو
بی کوک ِتازه راه، دگر می زنی مگر
داری به ساز چند قناری نهان، بگو
ساز عزیز خویش شنیدم فروختی
کارزان تری از آن بخری، بر فلک تفو
آقا شریف زاده که همراه ساز بود
بودش صدا مناسب و اشعار هم نکو
آقای شهر و این همه خوش ذوق و اهل دل
لطفی کن و سلام مرا عرض کن به او
از موی "یار نازک" خود تا چه دیده است
کاین سان به درد نالد، پیری چون من دو مو
اطراف خواف بنده شنیدم که در سخن
ور او که "تل وزو" مگن و ای که "رادیو"
آواز پیر و ساز تو دیگر به باد داد
هم عرّ ِ رادیو و هم وزّ ِ تل وزو
چیزی نمانده بود مسلمان شویم باز
ز "الله" و "یار" گفتن آن پیر نیکخو
خنجر کشید بر جگرم زخمه ی تو مرد
این تیغ را که کرده، بگو؛ در دلت فرو
من زیر و بم شنیده ام از این جهان بسی
زیر و بم تو می درد و می کند رفو
زآن زیر ها به گوش من آمد نهیب زور
چنگیز بود یا دگر، آن ظلم زورگو؟
باران آب و نور روان بود چون جله
خورشید و ابر گشته دوان از هزار سو
کاری هزار سازه کنی، با دو سیم، تو
رودی چنین بزرگ چسان سازی از دو جو
دولّوی خوشگل ِ تو برد دست از همه
با خال و داغ ، چون جگر من هزار لو
صد سمفونی به گرد دوتارت نمی رسد
اینک کرال ِ بتهوون و نیز صد چنو
باشد نوای "مسجد نور" تو چون دعا
حتی دعا مخوان تو مگر پاک و با وضو
پرواز می دهد "پرش ِ جل" دل مرا
تا عرش می روم چو دعا پاک و دوست جو
هر چند مدتی ست صبوحی نمی زنم
گوید پزشک : نیست ترا زین بتر عدو
اشکی گرفتی این سر صبحی ز من تو مرد
که م دست رفت بهر صبوحی سوی سبو
پروانه ام من و تو سمندر، کز آتش است
معشوق و قبله ی ما، سوزان و روبرو
ما و تو نسلمان به یکی اصل می رسد
یعنی به عشق ، زنده بمانی پسر عمو!
آلبوم خون پاش نغمه ریزhttps://m.soundcloud.com/dootari/sets/xuodkaycrejl
در خانه شحنه خفته و دزدان بکوی و بام
ره دیو لاخ و قافله بی مقصد و مرام
گر عاقلی، چرا بردت توسن هوی
ور مردمی، چگونه شدستی به دیو رام
کس را نماند از تک این خنگ بادپای
پا در رکاب و سر به تن و دست در لگام
در خانه گر که هیچ نداری شگفت نیست
کالات میبرند و تو خوابیدهای مدام
دزد آنچه برده باز نیاورده هیچگاه
هرگز به اهرمن مده ایمان خویش وام
میکاهدت سپهر، چنین بی خبر مخسب
میسوزدت زمانه، بدینسان مباش خام
از کار جان چرا زنی ای تیره روز تن
در راه نان چرا نهی ای بی تمیز نام
از بهر صید خاطر ناآزمودگان
صیاد روزگار بهر سو نهاده دام
بس سقف شد خراب و نگشت آسمان خراب
بس عمر شد تمام و نشد روز و شب تمام
منشین گرسنه کاین هوس خام پختن است
جوشیده سالها و نپختست این طعام
بگشای گر که زندهدلی وقت پویه چشم
بردار گر که کارگری بهر کار گام
در تیرگی چو شب پره تا چند میپری
بشناس فرق روشنی ای دوست از ظلام
ای زورمند، روز ضعیفان سیه مکن
خونابه میچکد همی از دست انتقام
فتوی دهی بغصب حق پیرزن ولیک
بی روزه هیچ روز نباشی مه صیام
وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی است
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام
درد از طبیب خویش نهفتی، از آن سبب
این زخم کهنه دیر پذیرفت التیام
از بهر حفظ گله، شبان چون بخواب رفت
سگ باید ای فقیه، نه آهوی خوشخرام
چاهت چراست جای، گرت میل برتریست
حرصت چراست خواجه، اگر نیستی غلام
چندی ز بار گاه سلیمان برون مرو
تا دیو هیچگه نفرستد تو را پیام
عمریست رهنوردی و چون کودکان هنوز
آگه نهای که چاه کدام است و ره کدام
پروین، شراب معرفت از جام علم نوش
ترسم که دیر گردد و خالی کنند جام
زلفای یارم بی نظیره
لباش چو قیماق شیره
بگردم دور چشماش
برقابرق شمشیره
جونم میاد، عمرم میاد
دوا و درمونم میاد
گلعزار خندونم میاد
یواش یواش یواش میاد صدای پاش
ارسینکای یارم جیره
الهی مو به قربون لب یار
شکر می ریزه از کنج لب یار
شکر می ریزه خرواری به خروار
به مثقال می فروشه مادر یار
از اینجا تا به بیرجند خیلی راهه
همهکوه و کمر سنگ و سخاله
رفیقون جمع شوید سنگ را بچینید
که یارم رفته و چشمم به راهه
تا نشویید به می دفتر دانایی را
نتوان پای زدن عالم رسوایی را
آنکه سر باخت به صحرای هوس می داند
که چه سوداست به سر این سر سودایی را
سر نوشت ازلی بود که داغ غم عشق
جای دادند به دل لاله صحرایی را
برو از گوشه نشینان خرابات بپرس
لذت خلوت و خاموشی و تنهایی را
نیست جایی که نه آنجاست ولیکن جویید
در دل خویشتن آن دلبر هر جایی را
برو ای عاقل و از دیده مجنون بنگر
تا ببینی همه سو جلوه لیلایی را