همیشه پر از مهربانی بمان
همیشه پر از مهربانی بمان

همیشه پر از مهربانی بمان

منتخب اشعار

عباس معروفی


از خواب خسته‌ام؛ به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم چیزی شبیه بیهوشی، برای زمان طولانی شاید هم از بیداری خسته‌ام از این که بخوابم و تهش بیداری باشد. کاش می‌شد سه سال یا شش سال یا نه سال خوابید و بعد بیدار شد؛ نشد هم نشد.

- عباس معروفی

دلم بهانه گیر شده!
زندگی می‌خواهد، عشق می‌خواهد، سفر می‌خواهد، هوای تازه می‌خواهد، قشنگی می‌خواهد!
اما نه! هیچکدام از این ها را نمی‌خواهد؛
دلم تو را می‌خواهد . .

- عباس معروفی

اگر بدانی وقتی نیستی چقدر بیهوده ام، تلخم ، خرابم ، هیچم ...
اگر بدانی
هیچوقت نمیروی حتی به خواب ...

- عباس معروفی

هیچ کس نمی توانست مرا به کشتن دهد
هیچ کس به قشنگی تو مرا نکشت!

- عباس معروفی

گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم می‌خواهد توی بغلت بمیرم!

- عباس معروفی

حتی بعد از مرگش هم انتظار می‌کشیدم. انتظار که چیز بدی نیست، روزنه امیدی است در ناامیدی مطلق. من انتظار را از خبر بد بیش‌تر دوست دارم.

- عباس معروفی




این دنیای کوچک و هفت میلیارد آدم؟

یعنی تو باور می کنی؟

شمرده ای؟

کی شمرده است؟

جز سیاست مدارها

دیده ای کسی آدم بشمرد؟

باور نکن 

نارنجی!

باور نکن

سبز آبی کبود من!

باور کن 

همه ی دنیا فقط تویی 

و برخی دوستان 

بقیه هم تکراری اند.


- عباس معروفی


دلم میخواست چیز محکمی به او بگویم که بداند چقدر دوستش دارم 

گفتم: تو مسیح منی! 


- عباس معروفی


اینکه هر وقت

خودم را در آینه می‌بینم؛

یادِ تو می‌افتم

یعنی چقدر عاشق توام؟


کجای تنم دنبالت بگردم

که نباشی؟


- عباس‌ معروفی


نگذار کسی بداند ما چه‌ جوری همدیگر را دوست داریم. نگذار کسی بفهمد عشق یعنی چی، خب ؟ گفتم خب. گفت این چیزها فقط مال من و توست، خب؟ گفتم خب. بندبند انگشت‌هام را می‌بوسید و می‌گفت خب؟ و من فقط نگاهش می‌کردم. این‌همه قشنگی کجای خلقت پنهان شده بود که حالا یکباره همه‌اش بریزد توی بغلم؟ صداش نور بود، نگاهش نور بود، حضورش نور بود. می‌ترسیدم یک‌وقت پلک بزنم نباشد، می‌ترسیدم تنهام بگذارد برود و من توی تاریکی گم شوم. می‌ترسیدم. گفت به هیشکی نگو! خب؟ گفتم خب. از خواب که پریدم تمام صورتم خیس بود. دلم پنجره نمی‌خواست، سایه‌های درخت نمی‌خواست، گوشواره نمی‌خواست، صدای سورملینا می‌خواست که توی سینه‌ام می‌سوخت، مثل آتش که حجم اتاق را پر کرده بود. تب داشتم. دلم آب یخ می‌خواست. گفتم یه قرص تب‌بر داری؟ جوابم را نداد. توی بغلم خوابش برده بود. دست به موهاش کشیدم گفتم عزیزم، عزیزم.


- عباس معروفی


گفت: «مرا یادت هست؟»

دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همهء تاریخ است؟ و چرا آدم‌ها در یاد من زندگی می‌کنند و من در یاد هیچ‌کس نیستم؟


- عباس معروفی


از خواب خسته ام ؛

به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم چیزی شبیه بیهوشی ، برای زمان طولانی. شاید هم از بیداری خسته ام ؛ از این که بخوابم و تهش بیداری بآشد .. کاش می شد سه سال یا شش سال یا نه سال خوابید و بعد بیدار شد.

نشد هم .. نشد.


- عباس معروفی


می دانی اولین بوسه ی جهان، چطور کشف شد؟

دستهاش تا آرنج گلی بود. گفت: "در زمان های بسیار قدیم، زن و مردی پینه دوز، یک روز هنگام کار، بوسه را کشف کردند. 

مرد دستهاش به کار بود. تکّه نخی را به دندان کَند. به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز. زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود. آمد نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است. گفت چه کار کنم و ناچار با لب برداشت... شیرین بود، ادامه دادند ..."


- عباس معروفی


دنبال زخمی تازه می‌گشت

تا درد کهنه‌اش را از یاد ببرد.


- عباس‌ معروفی


‌آیا کسی می‌توانست بفهمد که دوست داشتنِ او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می‌کند؟ آدم پُر می‌شود، جوری که نخواهد دلش برایِ آدمِ دیگری بلرزد.


- عباس معروفی


پوسته‌ی ظاهری چه اهمیت دارد؟ درونم ویرانه است، خانه‌ای پر از درخت که سقف اتاق‌هاش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه می‌کشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر می‌کند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.


- عباس معروفی


حضورش برایم هیچ اهمیتی نداشت اما غیبتش خیلی آزاردهنده بود.


- عباس معروفی


پیش از اینکه حرفی بزنی، یا اقدامی از قبیل ساختنِ دار به سَرَت بزند، یک‌بار تاریخ این سرزمین را بخوان، امثال تو خیلی آمده و رفته‌اند. با مردم در نَیوفت.


- عباس معروفی

جمال ثریا


‏اگر فردا روزی آن‌هاکه مارا باهم دیده‌اند
‏پرسیدند او که ‌بود؟
‏خیلی دقیق از من نگو، مختصر بگو:
‏باقی عمر من است او...

‏• جمال‌ ثریا



از فصل ها، فصلِ گلِ بابونه را دوست دارم
و سپس تو را
و همواره تو را
و دوباره تو را.

- جمال ثریا

بیا و سرت را بر سینه‌ام بگذار
تا این زندگی به رنجی که می‌‌کشیم، بیارزد…

- جمال ثریا

آدمیست دیگر، حتی در اقیانوس هم زنده می ماند اما گاهی در یک جرعه دلتنگی غرق می شود.

- جمال ثریا

دستم را بگیر و آن‌گونه دوستم داشته باش
که انگار نفس توام. اگر در سینه‌ات نباشم خواهی مُرد.

- جمال ثریا

دستم را بگیر
و آن گونه دوستم داشته باش که انگار نفس توام؛
اگر در سینه‌ات نباشم خواهی مُرد.

- جمال 



آن ‌هنگام که گفتم «می‌رَوَم»

اگر می‌گفتی «بِمان» نمی‌ماندم اما

 دستِ‌کَم روزی بهانه‌‌یِ خوبی برای بازگشتن داشتم.


- جمال ثریا


غمگینت خواهند کرد

بسیار هم غمگین

آن‌وقت حتما مرا به خاطر خواهی آورد.


- جمال ثریا


اگر دیداری هم نباشد ، حتی اگر لمسی هم نباشد ، بی دلیل برای بعضی‌ها ، همیشه جایی در دلهایمان هست.


- جمال ثریا


بیا و سرت را

بر سینه‌ام بگذار؛

تا این زندگی 

به رنجی که می‌‌کشیم، بیارزد. 


- جمال ثریا


دیدم که از دستت عصبانی نیستم، دلشکسته نیستم، قهر نیستم خلاصه اینکه من با تو دیگر «هیچ چیز» نیستم. 


- جمال ثریا

شاملو


شاملو تو یکی از نامه هاش به آیدا میگه:
وقتی تو نیستی، مثل بچه کوچولویی که دور از مادرش بهانه میگیرد و باید دلش را با بازیچه‌ای خوش کرد و فریبش داد، ناچارم که خود را با یاد لحظاتی که با تو بوده‌ام، با خاطره‌ی حرف‌هایت، خنده‌هایت، اخم‌هایت، آن خدایا خدایا گفتن‌هایت که من چقدر دوست دارم و از شنیدن آن چه اندازه لذت میبرم.

" مرا، می باید که در این خم راه
در انتظاری تاب سوز
سایه گاهی به چوب و سنگ برآرم
چرا که سرانجام،امید
ازسفری به دیرانجامیده
بازمی آید ... "

شاملو



شادیِ تو بی‌رحم است و بزرگ وار. نفس‌ات در دست‌های خالیِ من ترانه و سبزی است. من برمی‌خیزم! چراغی در دست، چراغی در دل ام.
زنگارِ روح ام را صیقل می‌زنم. آینه ای برابرِ آینه‌ات می‌گذارم تا از تو ابدیتی بسازم...

- احمد شاملو

آیدای من ! آیدای یگانه ، آیدای بی همتای من !
عشق ، بزرگ‌ترین خصلت انسان است ؛ پس من که عشقی چنین بزرگ در دل دارم ، چرا بزرگ‌ترین مرد دنیا نباشم ؟

- نامه شاملو به آیدا

در
فراسوهای پیکرهایمان،
به من
وعده‌ی دیداری بده...

- شاملو

برای تو
برای چشمهایت
برای من
برای درد هایم
برای ما
برای این همه تنهایی
ای کاش خدا کاری کند.

- احمد شاملو

تکه هایی از صادق هدایت

هر دو در نهایت میمیرند.:
آنچه که زندگی بوده‌است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند، من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتاً برایم ضروری شده‌است می‌نویسم.

صادق هدایت



«چیزی که تحمل‌ناپذیر است، حس میکردم از همه‌ی این مردمی که میدیدم و میانشان زندگی میکردم دور هستم. ولی یک شباهت ظاهری، یک شباهت محو و دور، و در عین حال نزدیک، مرا به آنها مربوط میکرد.»

- صادق‌ هدایت

جایِ قلبم را نمی دانستم، تا اینکه عاشقت شدم!

- صادق هدایت

مردم را وادار به زوزه و روزه و گریه و چسناله می‌نمودند و خودشان دائماً در عیش و نوش مشغول اندوختن مال و منال بودند و می‌خواندند: « گریه بر هر درد بی‌درمان دواست. »

- صادق هدایت

سرتاسر زندگی ما یک حیوان تحت تعقیب بوده‌ایم، حالا دیگر این جانور محاصره شده و حسابی از پا درآمده، فقط مقداری بازتاب به طرز احمقانه کار خودشان را انجام می‌دهند. گناه‌مان هم این بوده که زیادی به زندگی ادامه داده‌ام و جای دیگری را تنگ کرده‌ایم، همین.

- نامه صادق هدایت به شعید نورایی

اندوه که از حد بگذرد جایش را می‌دهد به یک بی‌اعتنایی مزمن. دیگر مهم نیست بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن. آن‌چه اهمیت دارد یک کشتار رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمی‌کشاند و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه می‌کنی و نگاه می‌کنی.

- صادق هدایت

دنیا دمدمی است. دو روز دیگر ماها خاک می‌شویم. چرا سر حرفهای پوچ وقتمان را تلف بکنیم؟ چیزی‌که می‌ماند همان خوشی است. وقت را باید غنیمت شمرد. باقیش پوچ است و بعد افسوس دارد.

- صادق هدایت

خوش به حال باد!
گونه‌هایت را لمس می‌کند و هیچ‌کس از او نمی‌پرسد که با تو چه نسبتی دارد!
کاش مرا باد می‌آفریدند تو را برگ درختی خلق می‌کردند؛ عشق‌بازیِ برگ و باد را دیده‌ای؟!
در هم می‌پیچند و عاشق‌تر می‌شوند...

- صادق هدایت

ناله‌ها، سکوت‌ها، فحش‌ها، گریه‌ها و خنده‌های این آدم‌ها همیشه خواب مرا پر از کابوس خواهد کرد.

- صادق هدایت

دنیا دمدمی است. دو روز دیگر ماها خاک می‌شویم. چرا سر حرفهای پوچ وقتمان را تلف بکنیم؟ چیزی‌که می‌ماند همان خوشی است. وقت را باید غنیمت شمرد. باقیش پوچ است و بعد افسوس دارد.

- صادق هدایت

من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟

- صادق هدایت

از بزرگان

وقتی کلمات ناتوانند ، بگذار تو را با سکوت بگویم.
- نزار قبانی


اگر کسی مرا خواست، بگویید: رفته باران ها را تماشا کند و اگر اصرار کرد، بگویید: برای دیدن طوفان ها رفته است! و اگر باز هم سماجت کرد، بگویید: رفته است تا دیگر بازنگردد...
- بیژن جلالی



نوشته بود: کسی را چنان دوست داری که برایش بجنگی؟ نوشتم: از جنگ‌ها برگشته‌ام، با زخم‌ها و موی سپید؛ و یاد گرفته‌ام صبور باشم و به تماشا قانع!

- حمید سلیمی



من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟
- صادق هدایت



خیلی قدیمترها، سر کسی را که میبریدند، روی گردن روغن داغ میریختند. اینگونه جلوی خون‌ریزی گرفته میشد، خون در داخل بدن گردش داشت و قلب میتوانست خون را پمپاژ کند. شخص بی سر همینطوری میچرخید دور خودش، میچرخید و میرقصید! اسمش را گذاشته بودند رقص بسمل!
برای رقص بسمل سر لازم نبود! حال و روز این روزهایمان را که میبینم، به این فکر میکنم که انگار از بدو تولد، بجای ناف سرمان را بریده‌اند! فقط دور خودمان میچرخیم، دور خودمان میگردیم، زندگی کردن ما کمتر از رقص بسمل ندارد، خوش به حال آنها، دیگر سرشان گیج نمیرفت...
- ناهید طباطبایی



خواستم زنده بمانم و فکر کردن به تو، تنها سلاحم بود، تنها سنگم، تنها کمانم.
- پابلو نرودا




هر دو در نهایت میمیرند.:

انگار من از جای بریده‌ی زخمی در تن تو روییده ام.

-نامه فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان




میلیون ها و میلیاردها آدم توی این دنیا هستند که همه شان می توانند بی تو زندگی کنند. آخر من بدبخت چرا نمی توانم؟

- رومن گاری




باید هر کدام از ما راهِ خودش را برود؛ 

من به سمت تو،

و تو به سمتِ من!

- خلیل جبران




+ شازده کوچولو پرسید: غم‌انگیزتر از این که بیای و کسی خوشحال نشه، چیه؟

- روباه گفت: اینکه بری و کسی متوجه نشه.

- آنتوان دوسنت




دوستی‌های نزدیک، پرشور و عمیقی رو بیاد میارم که از جایی به بعد کمرنگ شدن و از دست رفتن. بدون هیچ بحث، کدورت و دلخوری. فاصله افتاد، همه چیز از نفس افتاد و تمام شد.  احیای این دوستی‌ها به‌گمانم سخت‌ترین کاره. چون مسئله‌ای وجود نداشته که حالا بخوایم یا بتونیم "حل" کنیم. اصلا چیزی خراب نشد، بلکه غیب شد.

- معین دهاز




چه کسی می‌خواهد من و تو ما نشویم؟!

خانه‌اش ویران باد!

- حمید مصدق




تنهایم نگذار عزیزم!

آدم همیشه نیرومند نیست. هر چقدر هم فکر کند تواناست ممکن است نتواند بر رنج هایش چیره شود.

- آلبر کامو




یه رابطه واقعی یعنی داشتن کسی که گذشته شما رو قبول کنه، الان ازتون حمایت کنه، عاشقتون باشه و برای آینده، تشویقتون کنه.

- مرلین مونرو




دستم را بگیر و آن‌گونه دوستم داشته باش

که انگار نفس توام. اگر در سینه‌ات نباشم خواهی مُرد.

- جمال ثریا




ناله‌ها، سکوت‌ها، فحش‌ها، گریه‌ها و خنده‌های این آدم‌ها همیشه خواب مرا پر از کابوس خواهد کرد.

- صادق هدایت




بنابراین آینده معلوم است. سرشار از امیدها، تردیدها، عزم‌ها، بلاتکلیفی‌ها، برنامه‌ها و بیم‌ها هستم. فعلا فقط از یک چیز مطمئنم: همیشه داستان جالبی وجود خواهد داشت؛ نه فقط برای من.

- نامه واتسلاف هاول به اولگا




تو امّا هیچ وقت فراموش نکن روزی که افتاده باشی، از زمین بلندت می‌کنم، اگر هم نتوانم کنارت دراز می‌کشم...

- تورگوت اویاز




نمی‌دونم چقدر دیگه می‌تونم بدون یه دوست ادامه بدم. قبلاً می‌تونستم خیلی راحت این‌جوری سر کنم، ولی این برمی‌گره به وقتی که نمی‌دونستم داشتن یه دوست چه‌جوریه. بعضی‌موقع‌ها وقتی آدم چیزی رو ندونه خیلی راحت‌تر می‌شه زندگی‌اش.

- استیون چباسکی




ما فقط می توانیم در چیزی موفق شویم

که می دانیم ممکن است 

در آن شکست بخوریم. 

و اگر نخواهیم شکست بخوریم،

به وضوح به این معنی است که 

نمی خواهیم موفق شویم.

- مارک منسن




چه خوب است که انسان روحی را یافته باشد تا در میان آشوبِ طوفان بتواند در دامنش بخزد. پناهگاهی اطمینان‌بخش که در آن به انتظار آرامش ضربان قلب خود نفسی برآورد. 

بزرگترین شادی را در آن بیابد که خود را به اختیار او گذارد، احساس کند که رازدارش اوست، اختیاردارش اوست. زیبایی‌های جهان را با حواس او در آغوش کشد، با قلب او از زندگی کام گیرد، حتی با او رنج ببرد... آه رنج کشیدن با دوست، شادیست!

- رومن رولان




صدایی می‌شنود، دمِ گوشش، که صدای نوازشگرِ او بود: "من هم کنارتم؛ تنهات نمی‌گذارم؛ تا آخر عمر کنارتم" یکهو حس می‌کند آتشی در دلش روشن شد. دیگر دلش می‌خواست زنده بماند و زندگی کند. 

‌- داستایفسکی




استراگون: حالم خوب نیست. ولادیمیر: واقعاً! از کی؟ استراگون: یادم نمی‌آد.

- ساموئل بکت




‌دوست دارمش

مثل دانه ای که نور را

مثل مزرعی که باد را

مثل زورقی که موج را

یا پرنده ای که اوج را

دوست دارمش...

- فروغ فرخزاد




چنان دل بسته ام کردی که من با چشم خود دیدم،

خودم می رفتم اما سایه ام با من نمی آمد...

- ابراهیم خطیبی




دنیا دمدمی است. دو روز دیگر ماها خاک می‌شویم. چرا سر حرفهای پوچ وقتمان را تلف بکنیم؟ چیزی‌که می‌ماند همان خوشی است. وقت را باید غنیمت شمرد. باقیش پوچ است و بعد افسوس دارد.

- صادق هدایت




بوسه های ما نه گزاف بود،

نه دروغ؛

پناه بود در برف و بوران...

- احمدرضا احمدی




زندگی هم مثل صفحه شطرنج است. بعضی حرکتها را برای بردن انجام میدهی، بعضی حرکتها را هم برای اینکه جریان بازی ضروریشان کرده برای اینکه صحیح هستند و میبازی.

 - الیف شافاک




در

فراسوهای پیکرهایمان،

به من

وعده‌ی دیداری بده...

- شاملو




می گویند که درد، آدم ها را به هم نزدیک مى‌کند،

به من بگو کداممان شاد هستیم که این همه از هم دور مانده ایم؟

- اغوز آتای




نمی‌دونم تا حالا همچین احساسی داشتی یا نه. این‌که بخوای یه هزار سالی بخوابی، یا فقط وجود نداشته باشی، یا از وجود داشتنت بی‌خبر باشی، یا همچین چیزهایی.

- استیون چباسکی




از ته قلبم و با تمام وجودم می‌گویم فقط تو را دوست دارم و روحم مال توست وقتی به تو فکر می‌کنم حس می‌کنم که برای من دیگر هیچ چیز وجود ندارد که بتوانم آن را جایگزین عشق تو کنم. دلم می‌خواهد که تو را خوشبخت کنم. دلم می خواهد وجود من در زندگی تو اثری داشته باشد که منجر به سعادت تو بشود. اما ناتوانی ام را به خوبی می‌فهمم.

- از نامه‌‌های فروغ فرخزاد به همسرش




ولی من اینطور یاد گرفته بودم: مردم خوب آنهایی هستند که به تناسب درکشان، بهترین کاری را که از دستشان ساخته است انجام می‌دهند.

- هارپر لی




روییدی در قلب من، بسان گل کوچکی

که کنار دیوار میروید، همین قدر

ناخواسته عاشقت شدم.

- غادة السمان




زن‌ها را باید آهسته در آغوش کشید...

آنها در زندگی آنقدر برای رسیدن به عشق

انتظار کشیده‌اند که تمام تنهایی تنشان، ترک برداشته است.

- نزار قبانی




ده از ده دوست دارمت

هشت تا برای تو و یکی برای خنده‌ات و یکی هم برای صدایِ تو

اما چشم ها...

که هزار امان از چشم هایِ تو... 

- محمود درویش




نامه ات را هنوز میخوانم

گفته بودی بهار می‌آیی..

-‌ علیرضا آذر




کنون که در کنارِ او نشسته ای 

تو و شراب و دولتِ وصالِ او!

گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد

تنِ تو ماند و عشقِ بی زوالِ او!

- فروغ فرخزاد




برای تو

برای چشمهایت

برای من 

برای درد هایم

برای ما

برای این همه تنهایی

ای کاش خدا کاری کند.

- احمد شاملو




دلخوش نشسته ام که تو شاید گذر کنی؛لعنت به شایدی که مهیا نمی شود...

- لنگرودی




همه جا تو را می‌خواهم، تمامت را، تمامِ تمامت را، تو را برای همیشه می‌خواهم، بله، همیشه. و نه که بگویم «اگر...» یا «شاید...» یا «به شرط اینکه...» تو را می‌خواهم، می‌دانم، این نیاز است و من تمام قلبم را، تمام روحم را تمام خواست و اراده‌ام را و حتی اگر لازم شود، تمام بی‌روحی‌ام را در راه داشتنت خواهم گذاشت.

‌- نامه ماریا کاسارس به آلبر کامو




انسان همیشه احتیاج به چیزی، کسی دارد تا از پناهش آشیانه های هوشیار بسازد.

- فدایی نیا




انسان عاشق، نیازها را تشخیص می دهد. به آدم‌های دلسوز نیاز دارد، کسی که دستِ‌کم نسبت به او مهربان باشد، کسی که به راستی او را ببیند و بشنود. شاید تنها یک نفر، اما یک نفر که عمیقاً به او توجه داشته و مراقبش باشد؛ گاهی اوقات تنها یک انگشت می‌تواند رخنه یک سد را بپوشاند.

- لئو بوسکالیا




بسیار خوبان دیده‌ام اما تو چیزِ دیگری

- امیرخسرو دهلوی




هیچ آدمی نمی تواند مدت درازی صورت اصلی خود را به خویش بنمایاند و صورت دیگری از خود را به مردم. مگر آن که سرانجام به حیرانی بیفتد و از خود بپرسد کدام یک از این صورت ها واقعی است؟

- ناتانیل هاثورن




منم آن مست و پریشان نگاهت که دلم تو و احساس تو را می‌خواهد...

- فروغ فرخزاد




آرامش خود را به هیچ چیز و هیچ کس وابسته نکن، تا همیشه آن را داشته باشی...!

- ژوژه ساراماگو




دستم را بگیر

و آن گونه دوستم داشته باش که انگار نفس توام؛

اگر در سینه‌ات نباشم خواهی مُرد.

- جمال ثریا




حتی بعد از مرگش هم انتظار می‌کشیدم. انتظار که چیز بدی نیست، روزنه امیدی است در ناامیدی مطلق. من انتظار را از خبر بد بیش‌تر دوست دارم.

- عباس معروفی




عزیز من، اندوه پیراهن‌های مختلفی دارد

و تو در تمامشان زیبایی.

- حمید سلیمی




برای کفشی که همیشه پایت را می‌زند، فرقی نمی‌کند تو راهت را درست رفته باشی یا اشتباه. هر مسیری را با او همقدم شوی، باز هم دست آخر، به تاول های پایت می‌رسی. آدم ها هم به کفش ها بی‌شباهت نیستند. کفشی که همیشه پایت را می‌زند، آدمی که همیشه آزارت می‌دهد هیچ وقت نخواهد فهمید تو چه دردی را تحمل کردی تا با او همقدم باشی.

- فروغ فرخزاد




چشم  خود  بستم که دیگر چشم مستش ننگرم

ناگهان دل داد زد: دیوانه من میبینمش!

- شهریار




هیچ چیز مانند یک دلواپسی، جهان را ناخوانا نمی‌کند. 

دلواپسی یک روش پرهیاهوی توجه به خود است که بسیار زود به ناشنوایی ختم می‌شود. 

دیگر نه از خود چیزی می‌شنوی، نه از دیگران. دلواپسی‌ نابودی‌ای است همزمان با زیستن.

- کریستین بوبن