وقتی کلمات ناتوانند ، بگذار تو را با سکوت بگویم.
- نزار قبانی
اگر کسی مرا خواست، بگویید: رفته باران ها را تماشا کند و اگر اصرار کرد، بگویید: برای دیدن طوفان ها رفته است! و اگر باز هم سماجت کرد، بگویید: رفته است تا دیگر بازنگردد...
- بیژن جلالی
نوشته بود: کسی را چنان دوست داری که برایش بجنگی؟ نوشتم: از جنگها برگشتهام، با زخمها و موی سپید؛ و یاد گرفتهام صبور باشم و به تماشا قانع!
- حمید سلیمی
من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی میکردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من میخورد؟
- صادق هدایت
خیلی قدیمترها، سر کسی را که میبریدند، روی گردن روغن داغ میریختند. اینگونه جلوی خونریزی گرفته میشد، خون در داخل بدن گردش داشت و قلب میتوانست خون را پمپاژ کند. شخص بی سر همینطوری میچرخید دور خودش، میچرخید و میرقصید! اسمش را گذاشته بودند رقص بسمل!
برای رقص بسمل سر لازم نبود! حال و روز این روزهایمان را که میبینم، به این فکر میکنم که انگار از بدو تولد، بجای ناف سرمان را بریدهاند! فقط دور خودمان میچرخیم، دور خودمان میگردیم، زندگی کردن ما کمتر از رقص بسمل ندارد، خوش به حال آنها، دیگر سرشان گیج نمیرفت...
- ناهید طباطبایی
خواستم زنده بمانم و فکر کردن به تو، تنها سلاحم بود، تنها سنگم، تنها کمانم.
- پابلو نرودا
هر دو در نهایت میمیرند.:
انگار من از جای بریدهی زخمی در تن تو روییده ام.
-نامه فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان
میلیون ها و میلیاردها آدم توی این دنیا هستند که همه شان می توانند بی تو زندگی کنند. آخر من بدبخت چرا نمی توانم؟
- رومن گاری
باید هر کدام از ما راهِ خودش را برود؛
من به سمت تو،
و تو به سمتِ من!
- خلیل جبران
+ شازده کوچولو پرسید: غمانگیزتر از این که بیای و کسی خوشحال نشه، چیه؟
- روباه گفت: اینکه بری و کسی متوجه نشه.
- آنتوان دوسنت
دوستیهای نزدیک، پرشور و عمیقی رو بیاد میارم که از جایی به بعد کمرنگ شدن و از دست رفتن. بدون هیچ بحث، کدورت و دلخوری. فاصله افتاد، همه چیز از نفس افتاد و تمام شد. احیای این دوستیها بهگمانم سختترین کاره. چون مسئلهای وجود نداشته که حالا بخوایم یا بتونیم "حل" کنیم. اصلا چیزی خراب نشد، بلکه غیب شد.
- معین دهاز
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟!
خانهاش ویران باد!
- حمید مصدق
تنهایم نگذار عزیزم!
آدم همیشه نیرومند نیست. هر چقدر هم فکر کند تواناست ممکن است نتواند بر رنج هایش چیره شود.
- آلبر کامو
یه رابطه واقعی یعنی داشتن کسی که گذشته شما رو قبول کنه، الان ازتون حمایت کنه، عاشقتون باشه و برای آینده، تشویقتون کنه.
- مرلین مونرو
دستم را بگیر و آنگونه دوستم داشته باش
که انگار نفس توام. اگر در سینهات نباشم خواهی مُرد.
- جمال ثریا
نالهها، سکوتها، فحشها، گریهها و خندههای این آدمها همیشه خواب مرا پر از کابوس خواهد کرد.
- صادق هدایت
بنابراین آینده معلوم است. سرشار از امیدها، تردیدها، عزمها، بلاتکلیفیها، برنامهها و بیمها هستم. فعلا فقط از یک چیز مطمئنم: همیشه داستان جالبی وجود خواهد داشت؛ نه فقط برای من.
- نامه واتسلاف هاول به اولگا
تو امّا هیچ وقت فراموش نکن روزی که افتاده باشی، از زمین بلندت میکنم، اگر هم نتوانم کنارت دراز میکشم...
- تورگوت اویاز
نمیدونم چقدر دیگه میتونم بدون یه دوست ادامه بدم. قبلاً میتونستم خیلی راحت اینجوری سر کنم، ولی این برمیگره به وقتی که نمیدونستم داشتن یه دوست چهجوریه. بعضیموقعها وقتی آدم چیزی رو ندونه خیلی راحتتر میشه زندگیاش.
- استیون چباسکی
ما فقط می توانیم در چیزی موفق شویم
که می دانیم ممکن است
در آن شکست بخوریم.
و اگر نخواهیم شکست بخوریم،
به وضوح به این معنی است که
نمی خواهیم موفق شویم.
- مارک منسن
چه خوب است که انسان روحی را یافته باشد تا در میان آشوبِ طوفان بتواند در دامنش بخزد. پناهگاهی اطمینانبخش که در آن به انتظار آرامش ضربان قلب خود نفسی برآورد.
بزرگترین شادی را در آن بیابد که خود را به اختیار او گذارد، احساس کند که رازدارش اوست، اختیاردارش اوست. زیباییهای جهان را با حواس او در آغوش کشد، با قلب او از زندگی کام گیرد، حتی با او رنج ببرد... آه رنج کشیدن با دوست، شادیست!
- رومن رولان
صدایی میشنود، دمِ گوشش، که صدای نوازشگرِ او بود: "من هم کنارتم؛ تنهات نمیگذارم؛ تا آخر عمر کنارتم" یکهو حس میکند آتشی در دلش روشن شد. دیگر دلش میخواست زنده بماند و زندگی کند.
- داستایفسکی
استراگون: حالم خوب نیست. ولادیمیر: واقعاً! از کی؟ استراگون: یادم نمیآد.
- ساموئل بکت
دوست دارمش
مثل دانه ای که نور را
مثل مزرعی که باد را
مثل زورقی که موج را
یا پرنده ای که اوج را
دوست دارمش...
- فروغ فرخزاد
چنان دل بسته ام کردی که من با چشم خود دیدم،
خودم می رفتم اما سایه ام با من نمی آمد...
- ابراهیم خطیبی
دنیا دمدمی است. دو روز دیگر ماها خاک میشویم. چرا سر حرفهای پوچ وقتمان را تلف بکنیم؟ چیزیکه میماند همان خوشی است. وقت را باید غنیمت شمرد. باقیش پوچ است و بعد افسوس دارد.
- صادق هدایت
بوسه های ما نه گزاف بود،
نه دروغ؛
پناه بود در برف و بوران...
- احمدرضا احمدی
زندگی هم مثل صفحه شطرنج است. بعضی حرکتها را برای بردن انجام میدهی، بعضی حرکتها را هم برای اینکه جریان بازی ضروریشان کرده برای اینکه صحیح هستند و میبازی.
- الیف شافاک
در
فراسوهای پیکرهایمان،
به من
وعدهی دیداری بده...
- شاملو
می گویند که درد، آدم ها را به هم نزدیک مىکند،
به من بگو کداممان شاد هستیم که این همه از هم دور مانده ایم؟
- اغوز آتای
نمیدونم تا حالا همچین احساسی داشتی یا نه. اینکه بخوای یه هزار سالی بخوابی، یا فقط وجود نداشته باشی، یا از وجود داشتنت بیخبر باشی، یا همچین چیزهایی.
- استیون چباسکی
از ته قلبم و با تمام وجودم میگویم فقط تو را دوست دارم و روحم مال توست وقتی به تو فکر میکنم حس میکنم که برای من دیگر هیچ چیز وجود ندارد که بتوانم آن را جایگزین عشق تو کنم. دلم میخواهد که تو را خوشبخت کنم. دلم می خواهد وجود من در زندگی تو اثری داشته باشد که منجر به سعادت تو بشود. اما ناتوانی ام را به خوبی میفهمم.
- از نامههای فروغ فرخزاد به همسرش
ولی من اینطور یاد گرفته بودم: مردم خوب آنهایی هستند که به تناسب درکشان، بهترین کاری را که از دستشان ساخته است انجام میدهند.
- هارپر لی
روییدی در قلب من، بسان گل کوچکی
که کنار دیوار میروید، همین قدر
ناخواسته عاشقت شدم.
- غادة السمان
زنها را باید آهسته در آغوش کشید...
آنها در زندگی آنقدر برای رسیدن به عشق
انتظار کشیدهاند که تمام تنهایی تنشان، ترک برداشته است.
- نزار قبانی
ده از ده دوست دارمت
هشت تا برای تو و یکی برای خندهات و یکی هم برای صدایِ تو
اما چشم ها...
که هزار امان از چشم هایِ تو...
- محمود درویش
نامه ات را هنوز میخوانم
گفته بودی بهار میآیی..
- علیرضا آذر
کنون که در کنارِ او نشسته ای
تو و شراب و دولتِ وصالِ او!
گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد
تنِ تو ماند و عشقِ بی زوالِ او!
- فروغ فرخزاد
برای تو
برای چشمهایت
برای من
برای درد هایم
برای ما
برای این همه تنهایی
ای کاش خدا کاری کند.
- احمد شاملو
دلخوش نشسته ام که تو شاید گذر کنی؛لعنت به شایدی که مهیا نمی شود...
- لنگرودی
همه جا تو را میخواهم، تمامت را، تمامِ تمامت را، تو را برای همیشه میخواهم، بله، همیشه. و نه که بگویم «اگر...» یا «شاید...» یا «به شرط اینکه...» تو را میخواهم، میدانم، این نیاز است و من تمام قلبم را، تمام روحم را تمام خواست و ارادهام را و حتی اگر لازم شود، تمام بیروحیام را در راه داشتنت خواهم گذاشت.
- نامه ماریا کاسارس به آلبر کامو
انسان همیشه احتیاج به چیزی، کسی دارد تا از پناهش آشیانه های هوشیار بسازد.
- فدایی نیا
انسان عاشق، نیازها را تشخیص می دهد. به آدمهای دلسوز نیاز دارد، کسی که دستِکم نسبت به او مهربان باشد، کسی که به راستی او را ببیند و بشنود. شاید تنها یک نفر، اما یک نفر که عمیقاً به او توجه داشته و مراقبش باشد؛ گاهی اوقات تنها یک انگشت میتواند رخنه یک سد را بپوشاند.
- لئو بوسکالیا
بسیار خوبان دیدهام اما تو چیزِ دیگری
- امیرخسرو دهلوی
هیچ آدمی نمی تواند مدت درازی صورت اصلی خود را به خویش بنمایاند و صورت دیگری از خود را به مردم. مگر آن که سرانجام به حیرانی بیفتد و از خود بپرسد کدام یک از این صورت ها واقعی است؟
- ناتانیل هاثورن
منم آن مست و پریشان نگاهت که دلم تو و احساس تو را میخواهد...
- فروغ فرخزاد
آرامش خود را به هیچ چیز و هیچ کس وابسته نکن، تا همیشه آن را داشته باشی...!
- ژوژه ساراماگو
دستم را بگیر
و آن گونه دوستم داشته باش که انگار نفس توام؛
اگر در سینهات نباشم خواهی مُرد.
- جمال ثریا
حتی بعد از مرگش هم انتظار میکشیدم. انتظار که چیز بدی نیست، روزنه امیدی است در ناامیدی مطلق. من انتظار را از خبر بد بیشتر دوست دارم.
- عباس معروفی
عزیز من، اندوه پیراهنهای مختلفی دارد
و تو در تمامشان زیبایی.
- حمید سلیمی
برای کفشی که همیشه پایت را میزند، فرقی نمیکند تو راهت را درست رفته باشی یا اشتباه. هر مسیری را با او همقدم شوی، باز هم دست آخر، به تاول های پایت میرسی. آدم ها هم به کفش ها بیشباهت نیستند. کفشی که همیشه پایت را میزند، آدمی که همیشه آزارت میدهد هیچ وقت نخواهد فهمید تو چه دردی را تحمل کردی تا با او همقدم باشی.
- فروغ فرخزاد
چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم
ناگهان دل داد زد: دیوانه من میبینمش!
- شهریار
هیچ چیز مانند یک دلواپسی، جهان را ناخوانا نمیکند.
دلواپسی یک روش پرهیاهوی توجه به خود است که بسیار زود به ناشنوایی ختم میشود.
دیگر نه از خود چیزی میشنوی، نه از دیگران. دلواپسی نابودیای است همزمان با زیستن.
- کریستین بوبن
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی بادهٔ گلرنگ نمیباید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست؟
امروز تو را دسترس فردا نیست
واندیشهٔ فردات به جز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
در پردۀ اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیهٔ جان هیچکس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
مِی خور که چنین فسانهها کوته نیست
این کوزه چو من عاشقِ زاری بودهست
در بندِ سرِ زلفِ نگاری بودهست
این دسته که بر گردنِ او میبینی
دستیست که بر گردنِ یاری بودهست
پیش از من و تو لیل و نهاری بودهست
گردنده فلک نیز به کاری بوده است
هر جا که قدم نهی تو بر روی زمین
آن مردمک چشم نگاری بودهست
در هر دشتی که لالهزاری بودهست
از سرخی خون شهریاری بودهست
هر شاخ بنفشه کز زمین میروید
خالیست که بر رخ نگاری بودهست
هر ذره که در خاک زمینی بودهست
پیش از من و تو تاج و نگینی بودهست
گرد از رخ نازنین به آزرم فشان
کآن هم رخ خوب نازنینی بودهست
کآن هم رخ خوب نازنینی بودهست
نیچه در «چنین گفت زرتشت» مینویسد: «من دربارۀ "ابر انسان" به تو میآموزم. انسان چیزی است که باید بر آن غلبه کرد. تو برای غلبه بر او چه کردهای؟». این خلاصهای بسیار فشرده از مفهوم نیچهای «ابر انسان» است؛ انسانی که قرار است فراتر از انسان باشد. اما این فراتر بودن دقیقا چه معنایی میتواند داشته باشد؟
ایده «ابر انسان» نیچه یکی از مفاهیم مرکزی در فلسفه اوست. این ایده نخستین بار در کتاب «چنین گفت زرتشت» مطرح شد، جایی که نیچه از طریق شخصیت زرتشت، ابر انسان را به عنوان فردی معرفی میکند که حاضر است همه چیز را به خاطر پیشرفت بشریت به خطر بیندازد.
به گزارش فرادید؛ برخلاف «آخرین انسان» که تنها به دنبال راحتی و بقای خود است و هیچ خلاقیتی ندارد، ابر انسان کسی است که ارزشهای جدیدی برای زندگی ایجاد میکند و این ارزشها میتوانند دیگران را تحت تأثیر قرار دهند.
ابر انسان و خلق ارزشهای تازه
نیچه باور دارد که ابر انسان نه تنها بر زندگی خود بلکه بر زندگی دیگران نیز تأثیر میگذارد. او فردی است که با خلق ارزشهای جدید و مستقل، مسیر زندگی خود را تعیین میکند و این ارزشها به گونهای هستند که گویی هرگز از پیش تعیین نشدهاند. به عبارت دیگر، ابر انسان میتواند تاریخ و فرهنگ را به نحوی تغییر دهد که حتی پس از مرگش، تأثیر او در جهان باقی بماند. نیچه ناپلئون را به عنوان مثالی از ابر انسان ذکر میکند، زیرا او تغییرات عمدهای در اروپا ایجاد کرد که تأثیرات آن تا امروز نیز دیده میشود.
ابر انسان و ارادۀ معطوف به قدرت
این مفهوم با ایده دیگری از نیچه موسوم به «اراده معطوف به قدرت» نیز مرتبط است. نیچه معتقد است که زندگی اساساً یک مبارزه دائمی برای قدرت است. این مبارزه میتواند به اشکال مختلفی بروز کند، چه سازنده و چه مخرب. ابر انسان نیچه کسی است که از اراده معطوف به قدرت برای خلق و تأثیرگذاری به صورت خلاقانه استفاده میکند، به طوری که قدرت و تأثیر او حتی پس از مرگ نیز ادامه مییابد.
ابر انسان و رنج
نیچه همچنین به موضوع رنج و بیمعنایی زندگی میپردازد و راهحلی برای مقابله با این مسائل ارائه میدهد. او در «چنین گفت زرتشت» مفهوم بازگشت ابدی را مطرح میکند، ایدهای که میگوید ما باید فرض کنیم که زندگیمان به همین شکلی که هست به طور مکرر و بدون وقفه از ابتدا تا انتها تکرار میشود.
در این دیدگاه، ابر انسان کسی است که با آگاهی از این تکرار ابدی، میتواند زندگی را به گونهای ببیند که «هر لحظۀ آن» ارزش تکرار داشته باشد. او به زندگی به عنوان یک کل نگاه میکند، جایی که همه اتفاقات، چه خوب و چه بد، به ضروریترین شکل ممکن رخ دادهاند و او را به فردی تبدیل کردهاند که امروز هست. ابر انسان از رنج نمینالد زیرا میداند که رنج برای تبدیل شدن او به انچه که هست ضرورت داشته است.
ابرانسان و تعادل آپولونی-دیونیزوسی
یکی دیگر از جنبههای مهم فلسفه نیچه، تعادل بین اصول آپولونی و دیونیزوسی است؛ مفاهیمی که نیچه آنها را از اسطورههای یونانی به وام گرفته بود. اصل آپولونی برای نیچه نمایانگر نظم، عقلانیت و روشنایی است، در حالی که اصل دیونیزوسی نمایانگر بیعقلی، شور و اشتیاق و تاریکی است.
نیچه باور دارد که برای داشتن یک زندگی معنادار، باید تعادلی میان این دو اصل وجود داشته باشد. او بر این باور است که هنر، به ویژه هنر دیونیزوسی، میتواند به انسانها کمک کند تا به این تعادل دست یابند. در آثار بعدیاش، نیچه بیشتر به ارزش اصل دیونیزوسی میپردازد و آن را به عنوان مبنایی برای زندگی با معنا معرفی میکند.
نیچه در تقابل با عقلانیت مطلقی که فرهنگ غربی و علم به آن تأکید دارند، بر اهمیت شور و اشتیاق و جنبههای غیرمنطقی زندگی تأکید میکند. او معتقد است که فرهنگ غربی بیش از حد بر اصول آپولونی تأکید کرده و خلاقیت و احساسات انسانی را سرکوب کرده است.
ابر انسان نیچه فردی است که نه تنها این شور و اشتیاق و جنبۀ غیرمنطقی زندگی را میپذیرد، بلکه از آنها برای خلق ارزشهای جدید و زندگی بامعنا استفاده میکند. او به خلاقیت، احساسات و تمایلات طبیعی خود اجازه میدهد تا به طور کامل بروز کنند و از این طریق، زندگیاش را به چیزی تبدیل میکند که حتی در تکرار ابدی نیز ارزشمند و رضایتبخش باشد. ابر انسان نیچه با پذیرش جنبههای تاریک و غیرمنطقی زندگی، از آنها به عنوان ابزارهایی برای خلق زیبایی و معنا استفاده میکند و از این طریق تأثیر خود را بر جهان و تاریخ به جا میگذارد.
ابر انسان و ستایش «نابرابری»
در نهایت، نیچه معتقد است که تنها برخی افراد، با استعدادها و تواناییهای خاص، قادر به تبدیل شدن به ابر انسان هستند. او برخلاف مارکس که به برابری همگان باور دارد، بر تفاوتهای افراد تأکید میکند و دعوت به «برابری انسانها» را به نوعی دعوت انسانها به تبدیل شدن به یک تودۀ بی ارزش قلمداد میکند.
نیچه ابر انسان را به عنوان کسی معرفی میکند که قادر است از محدودیتهای سنتی و قراردادهای اجتماعی فراتر رود و ارزشهای مستقلی برای خود خلق کند. ابر انسان نیچه با آگاهی از محدودیتها و رنجهای زندگی، از هر لحظه آن لذت میبرد و با خلق زیبایی و معنا، تاریخ را به طور نامحدود تحت تأثیر قرار میدهد.

زندگی چیست...؟