همیشه پر از مهربانی بمان
همیشه پر از مهربانی بمان

همیشه پر از مهربانی بمان

منتخب اشعار

مرگ فردوسی و نماز نخواندن بر جنازه او

وقتی شیخ ابوالقاسم کرکانی بر جنازه فردوسی نماز نخواند!

چون فردوسی وفات کرد، شیخ ابوالقاسم کرکانی بر او نماز نکرد و گفت که وی مداح کفار بوده و کسی اجازه ندارد او را در گورستان مسلمانان دفن کند.

برخی بزرگان توس قصد داشتند برای پادرمیانی نزد شیخ ابوالقاسم کرکانی بروند تا نظر وی را تغییر دهند اما تنها فرزند فردوسی که دختری با نام آسیمن بود، مانع شد و گفت پدرم نیز اگر زنده بود، هرگز اجازه چنین کاری نمی‌داد و سپس جسد فردوسی را به باغ شخصی خودش در توس برده و در آنجا دفن کردند.

عطار نیشابوری در اسرارنامه این واقعه را شرح می‌دهد و در پایان نیز داستانی به آن می‌افزاید و می‌نویسد:

شیخ ابوالقاسم کرکانی شبی در عالم خواب دید که فردوسی در بهشت برین جای گرفته است؛ شیخ با تعجب از فردوسی پرسید به چه چیز خدای تعالی تو را آمرزید و در جنت ساکن گردانید؟!

فردوسی گفت به دو چیز: یکی اینکه تو بر من نماز نکردی! و دیگری آنکه این بیت را در وصف او (خدا) گفته‌ام:
جهان را بلندی و پستی تویی
ندانم چه‌ای، هر چه هستی تویی

پی‌نوشت: بخش اول این روایت تاریخی موثق است اما بخش دوم روایت و خواب دیدن شیخ، داستانی است که عطار نقل کرده و احتمالاً هدف عطار از روایت چنین قصه‌ای، نشان دادن جنبه‌ای از معنویت در اشعار فردوسی بوده است. چیزی که شیخ ابوالقاسم کرکانی با تعصب کورکورانه آن را ندیده بود!

منابع
ظفرنامه (مقدمه کتاب) حمدالله مستوفی.
اسرارنامه عطار نیشابوری بخش بیست و دوم، الحکایه و التمثیل.
گردآوری و نگارش: تاریخ و داستان

خواجه بهاء الدین علی ابن خواجه معین الدین الجامی

 
دارم از آن نفس که شدم آشنای جام
در جان نشاط باده و در سر هوای جام

روزی اگر به کوی خرابات بگذری
بینی جمال یار خود اندر صفای جام

ارزان بود به نزد خرد، جان من هنوز
جان عزیز اگر بدهی در بهای جام

ایزد ز جام، طینت ما را سرشته است
زانم نمی سزد به جز آب وهوای جام

جام از برای صحبت یاران بود عزیز
نه آن‌که هست عزت یار از برای جام

از عقل و دین و جان و جوانی برآمده ست
آن کس که گشت همچو دلم آشنای جام

اکنون به پیش صحبت رندان ز روی صدق

 بنشین غمین به میکده، می گو دعای جام


بحرالانساب. محمد حکیم جامی نامقی. تصحیح رضا غوریانی. ص 100

خواجه بهاء الدین علی ابن خواجه معین الدین الجامی

 
دارم از آن نفس که شدم آشنای جام
در جان نشاط باده و در سر هوای جام

روزی اگر به کوی خرابات بگذری
بینی جمال یار خود اندر صفای جام

ارزان بود به نزد خرد، جان من هنوز
جان عزیز اگر بدهی در بهای جام

ایزد ز جام، طینت ما را سرشته است
زانم نمی سزد به جز آب وهوای جام

جام از برای صحبت یاران بود عزیز
نه آن‌که هست عزت یار از برای جام

از عقل و دین و جان و جوانی برآمده ست
آن کس که گشت همچو دلم آشنای جام

اکنون به پیش صحبت رندان ز روی صدق

 بنشین غمین به میکده، می گو دعای جام


بحرالانساب. محمد حکیم جامی نامقی. تصحیح رضا غوریانی. ص 100

در این گیتی سراسر گر بگردی خردمندی نیابی شادمانه/شهید بلخی


اگر غم را چو آتش دود بودی 

 جهان تاریک بودی جاودانه


در این گیتی سراسر گر بگردی 

خردمندی نیابی شادمانه


دانش و خواسته است نرگس و گل 

که به یک جای نشکفند به هم


هرکه را دانش است، خواسته نیست

 و آن که را خواسته است دانش کم


مرا به جان تو سوگند و صعب سوگندی 

که هرگز از تو نگردم نه بشنوم پندی


دهند پندم و من هیچ پند نپذیرم 

که پند سود ندارد به جای سوگندی


شنیده‌ام که بهشت آن کسی تواند یافت 

که آرزو برساند به آرزومندی


هزار کبک ندارد دل یکی شاهین 

 هزار بنده ندارد دل خداوندی


تو را اگر ملک چینیان بدیدی روی 

 نماز بردی و دنیار بر پراگندی


تو را اگر ملک هندوان بدیدی موی 

 سجود کردی و بتخانه‌هاش برکندی


به منجنیق عذاب اندرم چو ابراهیم 

 به آتش حسراتم فگند خواهندی


تو را سلامت باد ای گل بهار و بهشت 

که سوی قبله رویت نماز خوانندی


قانون گردباد بود روزگار را-کلیم

وصلت غبار غم ز دل ما نمی‌برد

می صیقل است و زنگ ز مینا نمی‌برد


سرگشتگی به چرخ مرا تا نیاورد

نک گردباد راه به صحرا نمی‌برد


آخر ز دست شوخی طفلان گریختیم

جایی که اشک پی به سر ما نمی‌برد


شهرت بهر چه یار شد آفت به او رسید

رشکی دلم به عزلت عنقا نمی‌برد


زین سان که از وطن همه طبعی رمیده است

صورت عجب که رخت ز دیبا نمی‌برد


ایمن نمی‌شود ز شبیخون گریه‌ام

سیلاب تا پناه به دریا نمی‌برد


بهر عصای راه عدم ناتوان عشق

جز آرزوی آن قد و بالا نمی‌برد


مکتوب را زدرد دل از بس گران کنم

گر سیل نامه‌بر شود آن را نمی‌برد


قانون گردباد بود روزگار را

جز خار و خس زمانه به بالا نمی‌برد


هرگز کلیم آرزوی کام هم نکرد

ناموس فقر را ز تمنا نمی‌برد