همیشه پر از مهربانی بمان
همیشه پر از مهربانی بمان

همیشه پر از مهربانی بمان

منتخب اشعار

کاوه_احمدزاده بس_است

خواب میخواهند چشمانم که بیداری بس است

ساقیا پُر کن قدح را رنجِ هوشیاری بس است

 

زاهدِ منبـــر نشینِ مسجد ما را بگو

ما گُنــهکاریم _آری _ حرفِ تکراری بس است

 

خود شنیدم از زبانِ یک گلِ پژمرده ، گفت:

دوستانم را بگویید این همه خاری بس است

 

(در وفایِ عشق تو مشهور خوبانم چو شمع)

سوختم از این خودآزاری ، وفاداری بس است

 

هر کسی بد گفت از ما، ما نمی رنجیم از او

چند روزی روی خاکیم و دل آزاری بس است...

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود( شکیبی اصفهانی)


شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

من کیستم از خویش به تنگ آمده ای

دیوانه  با خرد به جنگ آمده ای

دوشینه به کوی یار از رشکم کشت

نالیدن پای دل به سنگ آمده ای

چه بگویم که کمی خوب شود حال دلم(نجمه زارع)

لکنت شعر و پریشانی و جنجال دلم

چه بگویم که کمی خوب شود حال دلم

 

کاش میشد که شما نیز خبر دار شوید

لحظه ای از من و از درد کهنسال دلم

 

از سرم آب گذشت ست مهم نیست اگر

غم دنیای شما نیز شود مال دلم

 

آه یک عالمه حرف است که باید بزنم

ولی انگار زبانم شده پامال دلم

 

مردم شهر خداحافظتان من رفتم

کسی از کو چه ی غم آمده دنبال دلم...

 

دردیست در این سینه که همزاد جهان است !(هوشنگ ابتهاج)

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است

تو رهروی دیرینه ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است

دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ی ایام دل آدمیان است

دل بر گذر غافله ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است

روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی است در این سینه که همزاد جهان است

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یا رب چقدر فاصله ی دست و زبان است

خون می رود از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی است که اندر قدم راهروان است

این ترانه بوی نان نمی دهد (قیصر امین پور)

اشعار قیصر امین پور, شعر و ترانه

این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد


سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد


نامه ای که ساده وصمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد :


با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد


کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد


یک وجب زمین برای بغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد


وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمی دهد


فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد


هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد


هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد


کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد


جز دلت که قطره ای است بی کران
کس نشان ز بیکران نمی دهد