همیشه پر از مهربانی بمان
همیشه پر از مهربانی بمان

همیشه پر از مهربانی بمان

منتخب اشعار

این روگار نیست عمادالدین بُرقَعی خراسانی


ما عاشقیم و خوشتر از این کار، کار نیست

یعنی به کارهای دگر اعتبار نیست

دانی بهشت چیست که داریم انتظار؟

جز ماهتاب و باده و آغوش یار نیست

فصل بهار، فصل جنون است و این سه ماه

هر کس که مست نیست یقین هوشیار نیست

سنجیده ایم ما، بجز از موی و روی یار

حاصل ز رفت و آمدِ لیل و نهار نیست

دیشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود

اما چه سود ز آنکه به یک گل بهار نیست

خندید صبح بر من و بر انتظار من

زین بیشتر ز خوی توام انتظار نیست

فرهاد یاد باد که چون داستان او

شیرین حکایتی ز کسی یادگار نیست

ناصح مکن حدیث که:« صبر اختیار کن»

ما را به عشق یار ز خویش اختیار نیست

کار تو بوسه بر مه و بار تو مشک ناب

ای زلف یار، خوش تر از این کار و بار نیست

برخیز دلبرا که در آعوش هم شویم

کان یار یار نیست که اندر کنار نیست

امید شیخ بسته به تسبیح و خرقه است

گویا به عفو و لطف تو امیدوار نیست

بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار

فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش

صیاد من! بهار که فصل شکار نیست

جناب سعدی علیه الرحمه

اصـــل بد نیـــــکو نـــگردد زانکه بنیـــــادش بد است
تـربــیت ، نــا اهــل را چون گـــردکان بــر گـنبد است

مـــایــه اصـل و نــــسب در گــــردش دوران زر است
دائــــما خون میخورد تیـــغی که صاحب جوهر است

گر که بــــینی ناکـــــسان بالا نشینند عیــب نیست
روی دریـــــــا خـــــس نشیند قــعر دریا گوهر است

کـره ی خــــــر از خــریت پــیش پــیش مـــــادر است
کــره ی اسـب از نـــجابت در خــــفای مـــــادر است

شه اگـــر مسکین شود چون مرغ بی بال و پر است
جـــــــــملگی دیوانه خوانندش اگر اســــــکندر است


آهــــن و فـــــــــــــولاد از یــــــــک کوره گر آیند برون 
 آن یکی شمشیــــــــر گردد وان دگر نعل خر است

شـــــــــصت و شاهـــــد هردو دعوای شاهی کنند
پس چـــــرا انگشت کوچــک لاــــــیق انگشتر است

دود اگـــــــر بالا نشیند کســــر شــان شعله نیست
جــــای چشم ابرو نگـیرد گـــرچـه او بالاتـــــــر است

سعدیــــــــا گو عیب خـــــود را و مـــــــــگو عیب دگر 
هـــــــرکه عیب خـــــویش گــوید از همه بالاتر است

من لبـــــاس کهنه می پوشم که بی درد سر است 
آستیـــــــــــــن کوته بود چین و چروکش کمتر است

حامد عسگری

هر نسیمـے ڪه نصیب از گل و باران ببرد 
مـے تواند خبر از مصر به ڪنعان ببرد

آه، از عشق ڪه یڪ مرتبه تصمیم گرفت 

یوسف از چاه درآورده به زندان ببرد


واے بر تلخـے فرجامِ رعیت پسرے 
 ڪه بخواهد دلـے از دختر یڪ خان ببرد

ماه رویـے دل من برده و ترسم این است 
سرمه بر چشم ڪشد،زیره به ڪرمان ببرد ..

دو دلم، اینڪه بیاید من معمولـے را 
سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد!

مرد آنگاه که از درد به خود مـے پیچد 
ناگزیر است لبـے تا لب قلیان ببرد

شعر ڪوتاه ولـے حرف به اندازه ے ڪوه 
باید این قائله را " آه " به پایان ببرد

شب به شب قوچـے از این دهڪده ڪم خواهد شد 
ماده گرگـے دل اگر از سگ چوپان ببرد!

شاعر : حامد عسگری

شعر از مریم شکری

شعر درمانی:
پرواز با تو باید، ای بالهای رفتن
درد جدایی ات را ، پیش ستاره گفتن
گر ترک روح از تن، مارا بهم رساند
باعشق میدهم جان، تا از غمم رهاند
سهل است جان شیرین، تقدیم یار کردن
بر پای دلبر خویش، باید نهاد گردن
شبها دلم غمین است، میل سخن ندارم
جز عشق دیربازم، در قلب خود نکارم
هرسو شوم روانه، ای خوشترین بهانه
بی تو چگونه سازم، با جور این زمانه؟

#شاعر_مریم_شکری

فریدون مشیری



از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت برنگشت

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن موسی چمبه هاست

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان میکنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردان با جان انسان میکنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است
فریدون مشیری