همیشه پر از مهربانی بمان
همیشه پر از مهربانی بمان

همیشه پر از مهربانی بمان

منتخب اشعار

مولانا


ای اشک، آهسته بریز که غم زیاد است

ای شمع، آهسته بسوز که شب دراز است

امروز کسی محرم اسرار کسی نیست

ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

هر مرد شتر دار اویس قرنی نیست

هر شیشه گلرنگ عقیق یمنی نیست

هر سنگ و گلی گوهر نایاب نگردد

هر احمد و محمود رسول مدنی نیست

بر مرده دلان پند مده خویش نیازار

زیرا که ابوجهل مسلمان شدنی نیست

با مرد خدا پنجه میفگن چو نمرود

این جسم خلیل است که آتش زدنی نیست

خشنود نشو دشمن اگر کرد محبت

خندیدن جلاد ز شیرین سخنی نیست

جایی که برادر به برادر نکند رحم

بیگانه برای تو برادر شدنی نیست

صد بار اگر دایه به طفل تو دهد شیر

غافل مشو ای دوست که مادر شدنی نیست

مرتضی لطفی

از خانه ی ما ناله ی ناگاه بلند است 

ای بشکند آن دست که بر ماه بلند است 

ای بشکند آن دست که افکنده حیا را 

سیلی زده از بی شرفی خواهر ما را 

ای بشکند آن دست که "زور" است و "زبون" است 

بس دل که از این حادثه بازیچه ی خون است

ای بشکند آن دست که عمریست به جنگ است 

از فرط توحش همه همبازی سنگ است 

ای بشکند آن دست ، چو آیینه به دست است 

خود را که سیه یافته، آیینه شکسته است

ای بشکند آن دست که سر مایه ی ظلم است 

خود خشت کثیفی ست که بر پایه ی ظلم است 

بر پایه ی ظلم است و خدا را نشناسد 

شک نیست اگر هیچ حیا را نشناسد 

شک نیست اگر قیمت آیینه نداند

"در جل مرکب ابد الدهر بماند"


هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رونق زمان شما نیز بگذرد!


آب اجل که هست،گلوگیر خاص و عام

بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد!


این نوبت از کسان،به شما ناکسان رسید

نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد!


در این دیار، غرش شیران گذشت و رفت

این «عو عوی» سگان شما نیز بگذرد!


آن کس که اسب داشت،غبارش فرونشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد...!!!

هوشنگ ابتهاج

من همان نایم که گر خوش بشنوی 
شرحِ دردم با تو گویذ ، مثنوی 

یک نفس دَردَم ، هزاران آه بین ! 
روح را شیدائی پرواز بین 

من همان ، جامم که گفت آن غمگسار :
با دلِ خونین ، لبِ خندان بیار ! 

من خمُش کردم ، خروشِ چنگ را 
گرچه صد زخم است این دلتنگ را 

من ، همان عشقم که در فرهاد بود 
او نمی دانست و خود را می ستود 

من همی کَندَم ، نه تیشه ، کوه را 
عشق شیرین می کند ، اندوه را 

در رخِ لیلی نمودم ، خویش را 
سوختم ، مجنونِ خام اندیش را 

می گرستَم در دلش ، با دردِ دوست 
او گمان می کرد ، اشکِ چشمِ اوست

دو بیتی

به قدت سی کنم  ، قدت برنده

به چشمات سی کنم ، ابرو کمنده


به هر جا سی کنم عیبی نبینم

تمام جان تو عاشق پسنده


سی کنم : نگاه کنم